"آن" برگی از دفتر زندگی من است، برگی که با یافتن یک دفترچهء خاطرات قدیمی و خواندن آن ورق می خورد. من، گاه با نویسندهء خاطرات یکی می شوم، گاه او را به قضاوت می نشینم و گاه فقط تماشاگر هستم و شما، خوانندهء گرامی اگر بخواهید، مرا همراهی خواهید کرد.
بخش هایی از متن کتاب:
بازی مار و پله حکایتی داشت و تشریفاتی خاص که اگر میخواستی به شیوه درست بازی کنی باید خرجی از خانه کسر میشد و هزینه خرید صفحه بازی و مهرهها میشد؛ اما بیشتر خانوادهها بازی مار و پله را آن چنان که دیده و شنیده بودند بر روی صفحهای از دفتر نقاشی کودکان ترسیم کرده و به همان قناعت میکردند که به دور از ترس موهوم غالب شب به صبح برسد.در خانه ما؛ اما نمیدانستم چرا و بعد ترها دانستم که چرا ممنوع بود این بازی. بازی که در آن گاه شرط بندی میشد و به لحاظ دید گاه مادر حرام بود. از این رو من و خواهرو برادران به خفا برگی از دفتر کنده و تدارکات اولیه بازی را فراهم کرده بودیم. نا گفته میدانید که بی شک کتک مفصلی هم برای کندن برگی از دفتر نقاشی نصیب همگی شده بود. اما چه اهمیت داشت؛ حالا با یک صفحه مار و پله میتوانستیم دوستانمان را دور هم جمع کنیم اما به شرط آن که شرط بندی در کار نباشد. هر کدام از بچهها چیز کوچکی از لابلای خنزر و پنزرهای والدینشان یافته بودند به عنوان مهره بازی و از همه مهمتر تاس بود، برشی از سیب زمینی که مدام میبایست آن را ترمیم یا تعویض کنیم.
با همه این احوال بازی خوش آیندی بود به خصوص وقتی تاس بالا میرفت جاذبه خاصی داشت....
بله












