مجموعهٔ حاضر را میتوان نمونهای از ایرانشناسی نوع شرقی سابق دانست و چنان که قبلاً نیز اشاره رفت، برای ما ایرانیان که ترجمههای متعددی از تحقیقات آکادمیسینهای شوروی را شاهد بودهایم، ناآشنا نیست. شاید برای بسیاری از آنها که شاکلهٔ ذهنیشان متأثر از آموختههای غربی است و حتی کسانی که اعتقادات مذهبی راسخ دارند و ظاهراً متأثر از آموزههای دیگران نیستند، برخی از شاخصههای تحقیقات تاریخی و فرهنگی و به طور کلی علوم انسانی شورویها - و به تبع آنها اروپائیان شرقی سابق - گزنده و آزاردهنده باشد؛ آن سان که از مطالعهٔ این گونه آثار خود را معاف دارند و آنها را کلیشههای ثابتی تلقی کنند که هر بار به یک موضوع جدید آراسته میشوند. فراوان دیده و شنیدهایم از دانشورانی که ترک مطالعهٔ این گونه آثار کرده و تمام آنها را «تکرار مکررات ایدئولوژیک» کمونیستهایی میشمارند که از نظر غربیها «دگماتیست» و از دیدگاه مذهبیها «ملحد» محسوب میشوند.
از مستنداتی که هر یک از این دو گروه ارائه میکنند، بر میآید که آنچه از فیلتر تحقیقات شورویها عبور کرده و باقی مانده است، کاملاً با مقبولات ایشان تعارض دارد و به همین روی، «خلاف واقع» تلقی میشود. اینها، هر کدام با معیار خاص خود، معتقدند که به خصوص در حوزهٔ تاریخ و فرهنگ، نگاه ایدئولوژیک ماتریالیسم دیالکتیک تاریخی به مثابهٔ سلاخی واقعیتهای تاریخی و فرهنگی است: آنچه را میخواهند، نگاه میدارند و کم و زیاد میکنند و آنچه را نمیخواهند، به کلی نادیده میگیرند و یا سیاه میسازند. در این زمینه میتوان به کتب و مقالات انتقادی فراوانی اشاره داشت که هر کدام یک یا چند نمونه از این آثار را به محک تحلیل زده و کاستیها یا ناخالصیهایی از آن را برشمردهاند؛ خواه در مورد ایران بوده باشد و خواه در باب اسلام.
بله
















