فرهنگ چین، فرهنگی است کاملاً متکی به خود، و به لحاظ تنوع بسیار جامع، و از نظر تاریخی از چنان سابقه ای برخوردار است که برای افراد ناآشنا به این فرهنگ، بسیار شبیه به داستان شناخت فیل در تاریکی از مثنوی مولانا است. در تاریکی هرگز نمی توان فیل را، و در این جا فرهنگ چین را، آن گونه که هست درک کرد. چون لمس قسمت هایی از بدن فیل و اطلاق آن به کل، از واقعیت به دور خواهد بود. کسی که پای فرهنگ چینی را لمس کرده باشد خواهد گفت، مردم چین چقدر محتاط و محافظه کار هستند و لذا، پذیرفتن نوگرایی برای آن ها بسیار دشوار است. شخصی که دست به دُم فرهنگ چینی کشیده باشد، ممکن است بگوید، ساختار جامعه ی چین را نظام خانوادگی آن شکل داده و ناتوانی آن در ایجاد یک نظام اجتماعی جدید را به گردن این ویژگی بیاندازد. کسی که گوش فرهنگ چینی را لمس کند احتمالاً بگوید که مردم چین اساساً جامعه ی هنرمندی هستند، و به همین خاطر از نظر اندیشه ی علمی عقب مانده اند. البته، شاید هیچ کدام از این قضاوت ها به تنهایی در مورد بخشی از فرهنگ چینی اشتباه نباشد، ولی مسلماً در تبیین کلیت آن دچار اشتباه تعمیم جزء به کل خواهد شد.
براساس شواهد و اسناد و مدارک تاریخی، سرزمین پهناور چین، بیش از 2000 سال کانون فرهنگی شرق آسیا بوده و پیشینه ی شکل گیری نظام فرهنگی آن هم دست کم به 1500 سال پیش از آن برمی گردد. اگرچه مرزهای جغرافیایی و سلسله های سیاسی حاکم بر این سرزمین در طول تاریخ، پی در پی در حال دست به دست شدن و تغییر و تحول بوده است، ولی پیوستگی عناصر فرهنگی و تمدنی آن، با همه ی تنوع و زیبایی ای که دارد، همواره به سمت رشد و کمال و توسعه حرکت کرده و کمبودها و نواقص خود را با وام گرفتن از سایر فرهنگ ها و تمدن ها برآورده ساخته است.
بله
















