مجموعه 6 داستان کوتاه اجتماعی از سوگند عباسی
از متن کتاب:
دیشب خواب دیدم، یه خواب خوب یعنی همچین هم خوب نبود اما میگن تعبیرش خوبه!
خواب دیدم خونمون خیلی بهم ریخته و شلوغه، هیچی سرجاش نیست، حتی تا انباری زیر شیروانی خونمون هم بهم ریختهاس من داد میکشیدم که به خدا مامان من همه جا رو تمیز کردم و جارو کشیدم چرا اینجوری شد؟ داد میکشیدم همهاش تقصیر بچههای فریبا اس که همه چیز را بهم ریختهان! اما هیچکس جوابی نمیداد. چند نفر خونمون اومده بودن و دنبالم میکردن فکر کنم دزد بودن، هرجا میرفتم دنبالم میاومدن اما تا دستشون بهم رسید از خواب پریدم یعنی نفهمیدم دستشون بهم رسید یا نه اما خیلی ترسیده بودم خیلی... . انقدر که وقتی از خواب پریدم میخواستم از خونه بیرون برم...
شیرین بعد از مکث طولانی با ترس به روبرویاش خیره شد و منتظر شنیدن کوچکترین کلامی شد.
بله

















