شبی که فهمیدم میخواهم بمیرم، یکی از شبهای آخرِ فصل پاییز پارسال بود. شهر در سکوت و سیاهی مرده بود. تنها صدای کودک تازه متولدشدهی همسایه بود که بعضی اوقات سکوت را بر هم میزد. من تصمیم گرفتم، برای زنده ماندن تا آخرین لحظه با مرگ دست و پنجه نرم کنم. نیمههای شب کسی زنگ خانه را به صدا درآورد. میدانستم به طور حتم باید مرگ باشد. زمانی که او را دیدم، تمام تصوراتم از او به هم ریخت. او دختری بسیار زیبا، با لباسی سفید و حاشیهدوزیهای رنگارنگ بود که لبخندی بر لب داشت. تنها چیزی که از زمان ورود، علاوه بر زیبایی خدادادیاش تعجب مرا برانگیخته بود، ساعت زنگزده و بدون عقربه دست راستش بود که در آن مجموعهی بسیار قشنگ، مثل وصلهای ناجور، خودنمایی میکرد.
تا آن زمان من در مورد مرگ و ارواح کتابهای زیادی خوانده بودم. اما هیچ کدامشان اطلاعات درستی از گسترهی وسیع پدیدههای ماوراءالطبیعه به من نداده بودند.
بله
















