این کتاب مجموعه ایست از 11 داستان کوتاه جالب و جذاب
از متن کتاب:
"یکی بود. یکی زیر یکیرو، نوشتی عزیزم! یکی نبود. یکی زیر، یکیرو."
سوی چشمهایش آنقدر کم شده بود که فاصلهی بین دانههای روی میل بافتنیاش را درست نمیدید. انگشتانش جور چشمهایش را میکشید و فاصلهها را پیدا میکرد.
ـ "غیر از خدا هیشکی نبود"
صدای مینا درآمد:
ـ "مامان خانوم! اولندش هیشکی نیس و باید بگی هیچکس. دومندش داری دیکته میگی یا قصه؟ تازشم! کجای کتاب من اینایی که تو گفتی، نوشته؟"
بله

















