انسان از دیر باز با قصهها زیسته، با شادیهایش شاد و با غمهایش گریسته است. پا به پای قهرمانان داستانها، حوادث را پشت سر گذارده و رویدادها را از سر گذرانده است.
با کاوش در متون کهن تاریخی بشر درمی یابیم که آنجا که چشمان کنجکاو و پیر تاریخ از پژوهش بازمی ماند، دیدگان مشتاق قصه گو و افسانه ساز همچنان پیش میتازد و از غصهها، قصهها میپردازد.
آنجا که پرنده تاریخ از پرواز باز میماند، عقاب افسانه بال میگشاید و آنجا که مورخ پیر خامه را باز میفرساید، شاهنامه راز را میگشاید.
قصه، نه تنها امداد، که امتداد زندگی است. این، آرزوی طلایی و آرمانهای نهایی خود قصهگویان و داستان پردازان است که در قصهها جان میگیرند و متبلور میشوند. قصهها ترسیم طلایی آرزوهای نهفته و آرمانهای خفته بشری است. قصه، قاب تصویر زندگی است. زندگی، آن سان که « باید باشد »، نه آن سان « که هست ». چه این ملال میآورد و آن، حال
بله





















