مرغان خارزار، اصلاً از اون داستاناس که آروم آروم میره تو جونت. انگار نه انگار اولش قراره همچین زلزلهای راه بندازه توی دلت. با اینکه حجم کتاب زیاده، ولی انقدر خوب و پرکشش نوشته شده که تا چشم باز میکنی، میبینی چندصد صفحه رو بلعیدی و دلت هنوز بیشتر میخواد.
قصه دربارهی عشقه. اما نه اون عشق لوس و بیدردسرِ توی فیلمای آبکی. دربارهی عشقیه که هم قدغنه، هم ممنوع، هم پیچیده، هم عمیق. یه عشقی که آدمو تا ته میسوزونه، ولی ازش نمیگذری. رابطهی مگی و رالف، یه داستان سادهی «دو نفر همو دوست دارن» نیست؛ یه مبارزهست. یه کشمکش بین دل و عقل، بین خواستن و نشدن.
نویسنده (کالین مککالوی) یه کاری کرده که کمتر کسی بلده: همهی شخصیتهاش زندهن. هیچکدوم سیاه یا سفید مطلق نیستن. رالف رو همزمان میفهمی و ازش حرصت میگیره. مگی رو هم دلت میخواد بغل کنی، هم گاهی داد بزنی سرش که “بابا بسه دیگه! ” ولی خب، این یعنی چی؟ یعنی نویسنده واقعیت زندگی رو آورده وسط؛ زندگیای که توش هیچکس تصمیم آسون نمیگیره و هیچ راهی بیدردسر نیست.
خود داستان یه جور تمثیله. اون خارزار لعنتی که مرغ قصه میره وسطش تا بخونه و با خارها جونش گرفته بشه، همون عشقیه که آدمو میکشه ولی ولش نمیکنی. چون انگار اون یهذره خوندن، اون یهذره حس کردن، میارزه به همهی دردش.
مرغان خارزار یه حماسهی عاطفیه. نه فقط یه داستان عشقی، بلکه یه داستان دربارهی سرنوشت، دربارهی زن بودن، خواستن، ساختن، از دست دادن و باز ادامه دادن. یه داستان دربارهی اینکه گاهی نمیتونی مسیرتو عوض کنی، فقط میتونی تو همون مسیر، با درد و عشق و امید بری جلو
باسلام وتشکر از کتابراه!
خلاصهای زیبا ومفیداز رمانی نسبتا بلند. از خواندن لذت بردم. ضمنا متن انگلیسی روانی (درحدمتوسط) دارد که برای زبان آموزان مفیدفایده است. به گمانم نویسنده به برخی سنتها همچون ازدواج نکردن کشیشها دربعضی از مذاهب مسیحیت (که خود بایدمروج ازدواج باشندزیراکه جزیی از عبادات است)، حق طلاق نداشتن و تاوان دادن ارتکاب عمل ناشایست اشارهای کرده است.
سلام با تشکر از فرستادن کتاب قسمتها قابل جدا شدن نیستند که بشه علامت گذاشت تا کجا خوانده شده همیشه باید برگردیم به اول دوم ومهم اینکه قابل خواندن با دیکشنری نیست یعنی کلمات قابل کپی شدن نیست که بشه رو دیکشنری بدون تایپ الصاق کرد یعنی باید دیکشنری رو باز کرد وهر کلمه را تایپ کرد که خیلی خارج از حوصله است
من تعریف این کتاب رو سالها پیش شنیده بودم و واقعا دوست داشتم بخونمش، اما وقتی خواندم واقعا چیز خاصی ندیدم
خط داستان جالب بود تا حدودی اما واقعا ارزش وقتی که گذاشتم رو نداشت
اتفاقاتی که برای شخصیتها میوفتاد کاملا قابل پیشبینی بود و این خوب نیس!
کتابی فوق العاده زیبا و به طرز باور نکردنیای غیر قابل پیش بینی. چیزی که بیشتر متأثر کننده است دیدگاهی یه که تفکرات کشیشی رو خیلی زیر سوال میبره و آدم رو به تفکر در این باره وا میداره که واقعاً چقدر دین و تفکرات کامل بینقصی داریم.
قبلا این کتاب چند جلدی بود و اسم روی جلد پرنده خارزار بود من همشو خوندم بسیار عالی بود در ضمن فیلمشو هم دیدم میخوام دوباره یخونم فکر میکنم این کتابی که گذاشتین خیلی خلاصه باشه
قبلا خونده بودمش فیلمشم دیده بودم بااین که خیلی با فرهنگ اسلامی مغایرت داره ولی داستان جذابی داره که خواننده رو راغب میکنه داستان روادامه بده تا ببینه آخرش چی میشه، درکل ترجمه بسیار خوب وروانی داشتباسپاس فراوان
Khahesh mikonam age maghdoor hast baratoon in ketabo be soorate rayegan ham bezarin besyar zibast vali man iran zendegi nemikonam va nemidoonam ke az in ja ba che soorat mitoonam ketab kharidari konam??????
از خوندن این کتاب لذت بردم، رمانی در مورد زندگی یه خانواده پرجمعیت که با زندگی یه کشیش کلیسا بهم گره میخوره، نکات مفهومی و معنادار زیادی داره شاید رمان خلاصه شده باشه چون خیلی کوتاه بود
بنظرم همه والدین این کتاب بخونن قبل از بچه دار شدن وظیفه پدر یا مادر بودن متوجه بشن ودرضمن این کتاب به نقش تخریب کننده مذهب خصوصا کاتولیک در سرنوشت عشق وزندگی وصدمات ان توجه داره
کتاب بسیار اموزندهای بود من سالها پیش این کتاب دا خواندم و 40 سال پیش فیلم این کتاب را دیدم،، ان روزگار به اسم مرغان شاخسار طرب ترجمه شده بود،، و مرسی
قصه دربارهی عشقه. اما نه اون عشق لوس و بیدردسرِ توی فیلمای آبکی. دربارهی عشقیه که هم قدغنه، هم ممنوع، هم پیچیده، هم عمیق. یه عشقی که آدمو تا ته میسوزونه، ولی ازش نمیگذری. رابطهی مگی و رالف، یه داستان سادهی «دو نفر همو دوست دارن» نیست؛ یه مبارزهست. یه کشمکش بین دل و عقل، بین خواستن و نشدن.
نویسنده (کالین مککالوی) یه کاری کرده که کمتر کسی بلده: همهی شخصیتهاش زندهن. هیچکدوم سیاه یا سفید مطلق نیستن. رالف رو همزمان میفهمی و ازش حرصت میگیره. مگی رو هم دلت میخواد بغل کنی، هم گاهی داد بزنی سرش که “بابا بسه دیگه! ” ولی خب، این یعنی چی؟ یعنی نویسنده واقعیت زندگی رو آورده وسط؛ زندگیای که توش هیچکس تصمیم آسون نمیگیره و هیچ راهی بیدردسر نیست.
خود داستان یه جور تمثیله. اون خارزار لعنتی که مرغ قصه میره وسطش تا بخونه و با خارها جونش گرفته بشه، همون عشقیه که آدمو میکشه ولی ولش نمیکنی. چون انگار اون یهذره خوندن، اون یهذره حس کردن، میارزه به همهی دردش.
مرغان خارزار یه حماسهی عاطفیه. نه فقط یه داستان عشقی، بلکه یه داستان دربارهی سرنوشت، دربارهی زن بودن، خواستن، ساختن، از دست دادن و باز ادامه دادن. یه داستان دربارهی اینکه گاهی نمیتونی مسیرتو عوض کنی، فقط میتونی تو همون مسیر، با درد و عشق و امید بری جلو