کاش باد کلاهم را با دستهایش ببرد
اگر که گرهی بر سر راهم سبز بشود
قدمزنان پیچ و تاب میخورم
درون کوچه پسکوچههای کودکی
همانجا که برای اولین بار
بزرگ شدم
و دیگر همه چیز را باد با خود برد
و پایان قصّه گرهی، سبز شد بر سر راهم
و کلاهی بر سر بزرگسالیام رفت
همان خم کوچهای که تاب خوردم و پیچ
و در قلبم سبز شد، بر سر راهم!
و گمان بردم که عاشق شدم!
بله


















