کاری کن که زندگی ایده آلت باشد، تا تو آن را در روز هزاران بار تقدیس کنی، به خاطر اینکه روزی هزار بار می شکنندش، اما هرگز نمی میرد.
غرور زمان را بشکن، نابود کن محدودیتش را تا به زانو درآید، تا در مبارزه با تو و باورت بشکند. و تو تا آخرین نفس پیروز باشی. تا روزی که مرگ به استقبالت بیاید.
عمر گل یخ: مجموعه ای از داستان های عاشقانه از هفت داستان کوتاه که یکی از آنها "عمر گل یخ" نام دارد تشکیل شده است. در این داستان، راوی از دلبستگی خود به دختری با نام "بهار" دختری فلج که از طریق کمیتهی امداد به موسسهی توانبخشی فرستاده شده یاد می کند، اما این دلبستگی دیری نمی پاید که بهار بر اثر بیماری قلبی می میرد. در بخش پایانی این داستان، راوی میگوید: "حالا بعد از ده سال، آن روزها و آن لحظات باری دیگر در مقابل چشمانم جان گرفته است. مقابل ویلچر بهار نشستم و به مناسبت آمدن بهار، یک شاخه گل یخ دیگر روی ویلچرش گذاشتم و گفتم: بهار یکی از دوستات اومد پیشت. خوش به حالت تنها هستی. از اون روزی که رفتی راحت شدی. الان نه سال و 11 ماهه که پیش پدر و مادرت تو بهشت زندگی می کنی. اما من با خیال تو، نمی دونم کی نوبت من می رسه. امیدوارم دور نباشه. اینم یه شاخه گل یخ دیگه برای تو که عمرت از گل یخ هم کمتر بود ....
بله

















