نادیا پس از سپری کردن دوره متوسطه وارد دانشگاه شد. او به علت بیماری مادرش مجبور شد چند جلسه کلاس نرود به همین دلیل با یکی از همکلاسی هایش رفت و آمد می کند اینجاست که بین نادیا و برادر دوستش علاقه ای به وجود می آید و همین علاقه....
ماجرا از اینجا شروع شد که:
در روستایی پر از شور و نشاط، با مردمانی خونگرم که به مهماننوازی معروف بودند، دختری متولد شد. ناز و تپلی لپهایش قرمز عین انار، چشمانی سیاه و بادامی، همچون شب، با بینی قیطانی و خوش فرم، لبانش چون غنچة نشکفته و سیمایی زیبا، همچون ماهرویان و فرشتگان که همه محو تماشای آن شده بودند، لحظهای سکوت حکم فرما شد. ناگهان بچه به گریه افتاد و سکوت را شکست، همه به وجد آمدند و سعی کردند تا کودک را آرام کنند.
چند روزی از تولد بچه میگذشت، همة فامیل دور هم جمع شده بودند، که مادر بچه گفت: «لطفاً کمی ساکت باشید میخواهم مطلبی را بگویم من و پدرش تصمیم گرفتیم اسم این دختر ناز و توپولی و تهتغاری را بگذاریم نادیا به نظر شما چطور است؟» همگی با خوشحالی گفتند: «عجب اسم قشنگ و خوبی واقعاً برازنده است» و شروع کردند به تکرار اسم نوزاد «نادیا، نادیا...». گفتند و خندیدند، نمیدانید چه لذتی داشت ... آن شب برای همه یک شب به یادماندنی شد.
بله



















