آنقدر بدبخت هستی که بتوانی وارد بازار باران شوی؟ کتاب بازار باران اثر یو یونگ گوانگ داستانی تخیلی و فانتزی است که شما را با دختری مفلوک و غرق در بدبختی آشنا میکند؛ دختری که متوجه شده میتواند بدبختیهایش را در «بازار باران» بفروشد و با آنها هرچه میخواهد بخرد؛ اما آیا میتوان حس آرامش را خرید؟ میتوان عشق و خانواده را با سکه خریداری کرد؟ این کتاب از پرفروشترین رمانهای تخیلی در کره است که ابتدا شما را ناامید میکند، اما نمیگذارد در یأس و اندوه خود غرق شوید.
دربارهی کتاب بازار باران
سرین واقعاً بدبخت است. مادرش شبانهروز کار میکند تا صرفاً بتواند خود و سرین را زنده نگه دارد. خواهرش یرین، سال گذشته از خانه فرار کرده و هیچکس از او خبر ندارد. سرین و یرین همیشه بر سر مسائل کوچک با هم دعوا میکردند.
آخرین باری که سر همدیگر داد زدند و بعد یرین از خانه رفت، به خاطر یک گلسر بود که سرین فکر میکرد یرین آن را برداشته، جدل و بحث سختی بینشان به وجود آمد؛ این اتفاق به عذاب وجدانی برای سرین تبدیل شده است و بار اضافی بر روی تمام بدبختیهای بیپایان اوست. کتاب بازار باران اثر یو یونگ گوانگ ما را با این دختر دبیرستانی که به اندازهی چند نفر بدبخت و گرفتار است، آشنا میکند.
در این کتاب، راه عجیب و خارقالعادهای برای خوشبختی پیش روی سرین قرار میگیرد و آن فروش بدبختیهاست. سرین باید نامهای بنویسد؛ نامهای که زندگی مصیبتبارش را در آن بازگو کند و به نشانی خانهای متروکه و مرموز بفرستد.
اگر نامهی او مورد پذیرش قرار گیرد و بتواند بهعنوان یکی از بدبختترینها شناخته شود، یک بلیت طلایی نصیبش میشود؛ بلیت ورود به بُعدی فراتر از جهان مادی انسانها به نام «بازار باران». این بازار جایی است که فقط در فصلهای بارانی میتوانیم وارد آن شویم و اگر تا پایان بارندگی از آن بازار خارج نشویم، برای همیشه ناپدید خواهیم شد.
بلیت ورود به رمان بازار باران؛ گنجینهای از بدبختیها
معلوم است که سرین بلیت ورود به این بازار را بهدست میآورد. او واقعاً بدبخت است و در زندگیاش دریایی از مصیبتها جریان دارد. یو یونگ گوانگ ما را همراه با سرین به بازار باران میبرد؛ جایی که او باید بتواند بدبختیهایش را بفروشد و در ازای آن سکهی طلا بگیرد؛ اما موضوع اصلی سکههای طلا نیستند.

سرین باید با سکههایش گوی دوکائبی بخرد. در هر گوی یک زندگی رؤیایی نمایش داده میشود. هیچکدام از زندگیها مثل همدیگر نیستند و سرین باید زندگی موردپسند خودش را انتخاب و با ورد «دُروو اِپ زولا» وارد آن شود؛ اما یک مشکلی وجود دارد. سرین هیچکدام از این زندگیها را نمیخواهد. اگر کسی یکی از این گویها را انتخاب کند، دیگر نمیتواند از آنها خارج شود و تا همیشه در آن زندگی خواهد ماند.
گربهی راهنما در رمان تخیلی یو یونگ گوانگ
یکی از مهمترین شخصیتهایی که در کتاب بازار باران نشر پرتقال با او آشنا میشویم، ایشاست. ایشا گربهای ملوس و زیباست که تا قبل از ورود به بازار باران، در کنار صاحبانی ظالم زندگی میکرده و سرپرستهای خوبی نداشته. او روحمانند است و حالا بهعنوان گربهی راهنما، در کنار سرین قرار دارد. خیلی از رفتارهایش مانند تولهسگهای مهربان است. دمش را تکان میدهد و با بویایی قوی خود، سرین را به سمت بهترین گویهای دوکائبی میبرد.
تمام آدمهای رمان کرهای بازار باران ترجمهی مینا حاجی رضایی شخصیتهای مثبتی ندارند؛ از جمله دوروف. او قدرت خارقالعادهای در ربودن اعتمادبهنفس آدمها دارد. دوروف خوشتیپ و جذاب، اما در باطن خبیث و بدذات است. او برای سرین نقشهای شوم دارد. از همان ابتدا که سرین با بلیت طلایی وارد بازار باران شد، قصدش دزدی و کلاهبرداری از این دختر بود و حالا هم در حال رسیدن به هدف خود است.
دوروف میخواهد تمام سکههای سرین را از آن خود کند و با آنها گوی رنگینکمان را تصاحب کند؛ اما دوروف تنها کسی نیست که قدرت افسانهای دارد. او هنوز چیزی دربارهی سرین و گربهی ملوس این دختر نمیداند. با خرید کتاب تخیلی بازار باران اثر یو یونگ گوانگ با بازاری آشنا میشوید که به اندازهی بدبختیهایتان به شما سکهی طلا میدهد؛ اما آیا پول، برای خوشبختی کافی است؟
کتاب بازار باران برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای رئالیسم جادویی که شما را به فضایی جادویی و افسانهای وارد میکنند، علاقه دارید.
- ادبیات کره جنوبی را دوست دارید و میخواهید با یکی از متفاوتترین داستانهای این کشور که عاشقانه نیست و در ژانر تخیلی و فانتزی قرار دارد، آشنا شوید.
- از اندوه و غم خسته شدهاید و در جستوجوی یک کتاب با پایان خوش هستید. (البته متأسفانه باید این کتاب را در ژانر تخیلی و فانتزی پیدا کنید.)
در بخشی از کتاب بازار باران میخوانیم
مغازهی سر نبش کوچک بود و پاتوق پیرهای محل. روی تابلوی آبیرنگش نوشته شده بود سوپرمارکت، اما خیلی از حروفش افتاده بود و دیگر نمیشد تابلو به حسابش آورد. حتی از مدتها پیش برچسب دخانیات روی آن هم رنگورویش رفته و محو شده بود.
پیرزن صاحب مغازه هم پشت پیشخان نبود. در عوض، همراه جمعی از دوستانش که گوستاپ بازی میکردند جلوی سکوی مغازه نشسته بود. البته خودش بازی نمیکرد. فقط به پیرزن بغلدستیاش میگفت بهتر است سری بعدی با کدام کارتش بازی کند و گاهی هم گازی به خربزهی کُرهای میزد. وقتی سرین را دید که وارد مغازه شد، بهزحمت از روی سکو بلند شد.
کِش شلوارش را تا نزدیک سینهاش بالا کشید و پرسید: «مامان جان چی میخوای؟»
«خوراکیای دارین که به درد گربه بخوره؟»
«گربه؟»
«بله.»
«گربهی خیابونی؟ یا خونگی؟»
سرین سوسیس ماهی باریکی را برداشت و جواب داد: «خیابونی.»
پیرزن نچنچ کرد. «غذای آدمها رو که نمیشه بهش بدی. یه دقیقه صبر کن.» بیرون رفت، چند قاچ خربزه برداشت، تخمههایش را درآورد و خربزهها را توی کیسهی پلاستیکی مشکی گذاشت. «این رو بهش بده. بهتر از اون خوراکیهای کارخونهایه.»
سرین انگار برای اولین بار بعد از مدتها لبخند زد. «ممنونم خانم!»
چند بار تعظیم کرد و بهسرعت از مغازه بیرون رفت. پیرزن به او لبخند زد، بعد روی سکو برگشت تا باز هم پشت دست بقیه گوستاب بازی کند.
بله


















