کتاب چتری برای پیامبر نوشتهی مهناز فتاحی یک داستان کودکانهی مذهبی و خیالانگیز دربارهی مهربانی، فداکاری و عشق به پیامبر اسلام (ص) است. نویسنده در این داستان، ماجرای ابر کوچکی را از زبان خود او روایت میکند؛ ابری سفید که در آسمان به تماشای زیباییهای جهان مشغول است و هنوز برای باریدن آمادگی ندارد.
دربارهی کتاب چتری برای پیامبر
غمامه نام ابر کوچکی بود که از تماشای دنیا لذت میبرد. او از آن بالای بالا، جهان را به تماشا نشسته بود و دلش میخواست تمام زیباییهای جهان را ببیند، اما شنیدن صدای فرشتهگون حضرت محمد (ص) نظرش را تغییر میدهد. مهناز فتاحی در کتاب چتری برای پیامبر داستان دلباختگی یک ابر را تعریف میکند. ابری که تصمیم گرفت تمام زیباییهای جهان را رها کند تا آرزوی قلبی پیامبر را برآورده سازد.
هوای داغ و سوزان و خشکسالی، مردم را به ستوه آورده بود و همه دلشان باران میخواست. برای همین دست به دامن پیامبر شدند تا دعا کند و از خدا بخواهد برایشان باران نازل کند. پیامبر همه را به نماز دعوت کرد و رو به آسمان از ابر کوچولو خواست تا ببارد. غمامه که مدهوش صدا و زیبایی پیامبر شده، آیا میتواند به این خواسته نه بگوید؟ حتی اگر باریدن به معنای پایان زندگیاش باشد.

کتابی برای آشنایی کودکان با سیرهی پیامبر
کتاب چتری برای پیامبر که از سوی انتشارات سیب سرخ نیکان منتشر شده، با بهرهگیری از روایت اولشخص و شخصیتبخشی به ابر، ماجرایی تاریخی و مذهبی را در قالب داستانی لطیف و کودکانه بازآفرینی میکند. مهناز فتاحی با این کتاب، ضمن آشنا کردن کودکان با گوشهای از زندگی و سیرهی پیامبر اسلام، مفاهیمی مانند ایثار، بخشندگی، همدلی با دیگران، امید و اهمیت یاری رساندن به انسانها را به زبانی ساده و ملموس به تصویر میکشد.
پس اگر میخواهید با یک قصهی کودکانهی مذهبی بچهها را به دنیای لطیف داستان ببرید تا از این طریق با ویژگیهای پیامبر بیشتر آشنا شوند، با خرید کتاب چتری برای پیامبر میتوانید آنها را با مفاهیمی مثل مهربانی، بخشندگی و فداکاری آشنا کنید.
کتاب چتری برای پیامبر برای شما مناسب است اگر
- فرزند 7 تا 12 سال دارید و میخواهید او را با داستانی لطیف به گوشهای از زندگی پیامبر اسلام ببرید.
- مربی یا معلم هستید و در پی یک داستان مذهبی کودک میگردید که در کنار درسهای آموزنده، قوهی تخیل کودک را نیز تقویت کند.
در بخشی از کتاب چتری برای پیامبر میخوانیم
صدای ابرهای دیگر بلند شد:
- زود باش غمامه راه درازی را پیش رو داریم.
- سرزمینها و دشتهای زیادی منتظر ما هستند.
ابرها دستم را کشیدند اما دستشان را پس زدم.
- نه! رهایم کنید... بگذارید ببینم.
ابرها دور و برم را گرفتند و گفتند: «نکند میخواهی بباری؟
هنوز خیلی از زیباییها را ندیدهای.
آنقدر دنیا زیباست که پشیمان میشوی.
اگر بباری زود تمام میشوی.
تو کوچکی! باریدنت دردی از این مردم دوا نمیکند.
هنوز زود است بباری میتوانی هنوز راهت را ادامه دهی و دنیا را ببینی.
با ما بیا؛ ما میخواهیم به سرزمینهای دورتر برویم.»
سرم را تکان دادم و گفتم: «نه! من میخواهم با این مرد حرف بزنم.
می خواهم ببینمش.»
بله























