کتاب بار دیگر، فلق اثر فروزان زیادلو رمانی تاریخی، عاشقانه و اجتماعی است که ما را همراه با مردی به نام بهروز به سالهای پرتلاطم تاریخ معاصر ایران میبرد. او در برهههای گوناگون، وقایعی همچون کودتای 28 مرداد سال 1332، سفر به آمریکا، انقلاب سال 1357 و حملهی عراق به ایران را تجربه میکند.
دربارهی کتاب بار دیگر، فلق
کتاب بار دیگر، فلق اثر فروزان زیادلو داستانی است که ما را به عمق تاریخ میبرد؛ جایی در نخستین سالهای حکومت پهلوی. کتاب از جایی آغاز میشود که بهروز - شخصیت اصلی - فقط دو سال دارد و در تب میسوزد. او حالش خوب نیست و هذیان میگوید. باران بیوقفه میبارد و صداهای وهمناکی از همهجا برمیخیزد.
بهروز در جای خود افتاده است و دو تصویر موهوم از دو گوی آتشین بالای سرش نقش میبندد. از ترس از جا کنده میشود و فریاد میزند: بابا جان، شغال آمده تا مرا بخورد! هیچ شغالی در کار نیست، اما او ترسیده است و از شدت وحشت، نمیتواند حرف بزند.
رمان اجتماعی ایرانی بار دیگر، فلق در خلال شرح وقایع تاریخی که در دههی بیست و سی و سپس سالهای منتهی به انقلاب رخ دادهاند، ما را با عاشقانههای شخصیتهای داستان و دغدغههای اجتماعی مردم در آن برهههای تاریخی آشنا میکند.
تاریخ معاصر ایران از نگاه فروزان زیادلو
رمان بار دیگر، فلق ما را همراه با بهروز به دورههای مهم تاریخی و اتفاقات سیاسی میبرد؛ مثل فاجعهای که در بهمن ماه سال 1327 رخ داد. اما پیش از آن ما همراه با بهروز کوچک به دوران کودکی شخصیت اصلی میرویم.

بهروز مدتی است که به مدرسه میرود. لکنت زبانش شدید است و نمیتواند کلمات را بهسادگی بازگو کند. همکلاسیهایش به او میخندند. بهروز اول خجالت میکشد، بعد عصبانی میشود و هنگامی که صبرش به انتها میرسد، هر کسی را که مسخرهاش کند، کتک میزند. مدرسه تنها عامل فشار روانی بهروز نیست. او در خانه هم آرامش ندارد. اگر در نوشتن املا، سه تا غلط داشته باشد، پدرش مداد را لای انگشتانش میگذارد و آنقدر فشار میدهد تا اشک، تمام صورت پسرک بپوشاند.
بهروز 9 ساله است. لکنت زبانش کمی بهتر شده و دیگر کسی او را مسخره نمیکند. حالا در درس ورزش، رهبر گروه شده و همیشه شاگرد اول کلاس است. پدر بهروز رئیس ایستگاه راهآهن است. در یک شب زمستانی در دههی بیست، ارتش به حزب توده حمله میکند و پدر بهروز نیز که کارمند دولت و طرفدار حکومت است، در این درگیری نقش سرکوبگری را ایفا میکند.
عشق و انقلاب در بار دیگر، فلق
بهروز در نوجوانی به کارهای سیاسی روی میآورد، اما کودتای سال 32، شوق او را نابود میکند. رمان عاشقانه ایرانی بار دیگر، فلق از نشر متخصصان ما را با سالهای جوانی بهروز همراه میکند؛ هنگامی که او ازدواج کرده و عشق به زنی نه چندان مناسب برای او، گرفتارش کرده است. نام همسر بهروز سمانه است. زن خوبی است و بهروز او را میپرستد، اما آنها با همدیگر تفاهمی ندارند.
سمانه ترجیح میدهد زندگی مرفهتری داشته باشد. در این میان، انقلاب سال 1357 نیز رخ میدهد و در پی آن جنگ ایران و عراق، وضعیت زندگی بهروز و سمانه را از قبل بدتر میکند. فروزان زیادلو زندگی پرهیاهوی بهروز و سمانه و معضلاتی را که بر سر راه این زوج قرار دارند، برای ما بازگو میکند. با خرید کتاب بار دیگر، فلق همراه با مردی که در زندگیاش، بر موج هیاهو و تلاطمهای سیاسی سوار است، بر امواج تاریخ سوار خواهیم شد و با او به نظارهی وقایع گوناگونی خواهیم نشست.
کتاب بار دیگر، فلق برای شما مناسب است اگر
- به خواندن رمانهای تاریخی ایرانی علاقهمندید و میخواهید وقایع مهمی مثل کودتای 28 مرداد، تحولات ادبی و ظهور شاعرانی چون شاملو و فروغ و چگونگی وقوع انقلاب سال 1357 را در قالب یک داستان بخوانید.
- از خواندن کتابهایی که مضامین گوناگونی همچون اجتماعی و عاشقانه دارند و تکبُعدی نیستند، لذت میبرید.
در بخشی از کتاب بار دیگر، فلق میخوانیم
روز موعود فرارسید. همۀ خالهها، مامانلیلا و مادر سمانه بههمراه بهروز و سمانه در فرودگاه حاضر شده بودند. تنها سوسن، عمۀ سارا، بهعلت بیماری نتوانسته بود به فرودگاه بیاید. بهروز کارهای پرواز سارا را با شتاب انجام داد. پساز گرفتن کارت پرواز و وداعی همراه با گریههای سمانه و خواهرانش، بهروز سارا را تا سالن انتظار همراهی کرد. مامانلیلا و مادر سمانه لب گزیده و میکوشیدند اشک به چشم نیاورند تا سارا بیش از این اندوهگین و دلآزرده نشود.
بهروز اجازه گرفته بود تا سالن انتظار همراه سارا برود. هنگامی که سارا از گیت کنترل عبور کرد و قدم در دهلیز خرطومی درازی گذاشت که او را مستقیم به هواپیما میرساند، بهروز صدایش کرد. سارا برگشت و پشت شیشۀ ضخیمی که آنها را از هم جدا میکرد، ایستاد. بهروز کف دستانش را بالا آورد و روی شیشه گذاشت. سپس با ایماواشاره از سارا خواست همان کار را تکرار کند. سارا نیز پنجههایش را از پشت شیشه بر کف دستان پدر چسباند. در این لحظه، بهروز سرش را جلو آورد و پیشانیاش را به شیشه چسباند. سارا نیز چنین کرد.
بهروز از پشت شیشه پیشانی سارا را بوسید، آنگاه بغضش ترکید و گریهای بیامان او را در بر گرفت. او که تا آن لحظه خویشتنداری کرده بود، دیگر نتوانست تاب آورد و عنان اختیار از کف داد. نیرویی ناپیدا و سرشار از غم و اندوه، به قلبش فشار میآورد. دلش میخواست فریاد بزند؛ چنانکه در کودکی، پای رودخانه، ریگی زیر زبان میگذاشت و فریاد میزد. او گمان میکرد فرزند دلبند و ناکامش میرود و دیگر بازنمیگردد و این آخرین دیدار آنهاست. سرانجام سارا عقبعقب به داخل دهلیز خرطومیشکل رفت و از نظر پنهان شد.
بله

















