کتاب ملاقات، مجموعهای از داستانهای کوتاه مشهور جیمز بالدوین، یکی از بزرگترین نویسندگان آفریقاییتبار آمریکا است. نویسنده در این مجموعه با نثر پرشور، تلخ و غنی خود، زندگی و مصائب زنان و مردان سیاهپوست آمریکایی را در نیمهی اول قرن بیستم به تصویر کشیده و مواجههی آنان با معضلاتی مثل تبعیض نژادی، اعتیاد و اعدام را روایت میکند. جیمز بالدوین در این مجموعه با نگاهی نافذ، زخمهایی که نژادپرستی بر قربانیان و عاملانش وارد میکند را موشکافی میکند.
دربارهی کتاب ملاقات
این کتاب از جیمز بالدوین، مشتمل بر هشت داستان کوتاه از جمله موسیقی بلوز سانی، سنگپشته و سابقه است که در آنها نویسنده دغدغهها، تجربیات و مشاهدات خود را به رشته تحریر درآورده است. شخصیتهای مجموعه داستان ملاقات، هریک بهنوعی تلاش میکنند تا علیه رنج و مصیبتی که از طرف جامعه و خانواده بر آنها تحمیل شده شورش کنند و این امر، مجموعهی حاضر را به یکی از شناختهشدهترین آثار ادبیات آفریقایی آمریکایی بدل کرده است.
جیمز بالدوین زادهی هارلم است؛ محلهای در نیویورک که بهعنوان یکی از مهمترین مراکز فرهنگی سیاهپوستان آمریکا و آغازگر بسیاری از جریانهای اعتراضی و هنری شناخته میشود. او در زمان حیاتش به یکی از چهرههای مهم سیاسی و اجتماعی در آمریکا و اروپا بدل گشت و بهخاطر خدماتش به ادبیات و دفاع از حقوق بشر، در سال 1986 موفق به دریافت مدال دونور، بزرگترین نشان افتخار کشور فرانسه شد.
داستان موسیقی بلوز سانی؛ قدرت التیامبخش هنر
موسیقی بلوز سانی، یکی از داستانهای مجموعهی ملاقات است که با گذشت بیش از شصت سال از انتشار آن، کماکان در مدارس و دانشگاههای آمریکا تدریس میشود. شخصیت اصلی بینام داستان، معلمی در هارلم است که باخبر میشود برادرش سانی، به جرم فروش و استفاده از مواد مخدر دستگیر شده است. دو برادر که سالها از هم بیخبر بودند، از طریق نامهنگاری تلاش میکنند رابطهی خود را احیاء کنند. سانی پس از آزادی، به خانهی راوی داستان که به تازگی دخترش را از دستداده، میرود و در آنجا ساکن میشود.

سانی اتفاقاتی را که طی سالهای بیخبری برایش افتاده برای برادر بازگو میکند؛ از زمانی که بهخاطر شیفتگی به موسیقی جاز و نواختن پیانو، مدرسه را رها کرد، تا عضویتش در نیروی دریایی و در نهایت رویآوردن به مواد مخدر پس از بازگشت از جنگ؛ عشق موسیقی اما هیچگاه او را ترک نکرد و تنها مأمن او در مقابل زندگی و اعتیاد بود. راوی با وجود مخالفت پیشین خود نسبت به تصمیمات برادر، در نهایت به استعداد سانی بهعنوان پیانیست و قدرت موسیقی برای رویارویی با تلخیهای زندگی پی میبرد.
داستان ملاقات؛ روایت ریشههای نفرت و نژادپرستی
داستان آخر کتاب ملاقات جیمز بالدوین که نام این مجموعه از آن برداشته شده، دربارهی پلیس سفیدپوستی به نام جسی است که در زندگی زناشویی با همسرش گریس به مشکل برخورده. او خشمش از ناکامیهای جنسی خود را با شکنجهی زندانیان سیاهپوست خالی میکند و در این حین، خاطرهای از کودکی خود را به یاد میآورد که بر دوش پدر، به تماشای اعدام جوانی سیاهپوست رفته بودند؛ خاطرهای که نفرتش از سیاهپوستان را در او تثبیت کرد و باعث شد خودش را مامور و فرستادهی خدا برای حفظ نژاد سفید بداند.
جیمز بالدوین داستان ملاقات را با الهام از اعدام جسی واشنگتن در سال 1916 نوشته است. جسی واشنگتن جوانی سیاهپوست بود که به جرم تجاوز و قتل، توسط گروهی از مردم خشمگین به تکه چوبی بسته شده و همزمان با سوختن در آتش، سنگسار شد. نویسنده در این داستان تلاش میکند تا بار احساسی نژادپرستی و نفرت از دیگری را از دید عاملین جنایت بررسی کرده و سایهی شوم آن را بر زندگی شخصیشان روایت کند.
خرید کتاب ملاقات نشر مرکز را به تمامی علاقهمندان به ادبیات ضد نژادپرستی و داستان کوتاه خارجی پیشنهاد میدهیم. ترجمهی این اثر برعهدهی ستاره نعمتاللهی بوده است.
کتاب ملاقات برای شما مناسب است اگر
- بهدنبال داستانهایی میگردید که با مضامین خشونت و نژادپرستی در آمریکا سروکار دارند.
- به کتابهای جیمز بالدوین و نثر تلخ و پرشور او علاقه دارید و میخواهید مشهورترین داستانهای کوتاه او را مطالعه نمایید.
- دوست دارید تا آشنایی بیشتری با ادبیات سیاهپوستان و آفریقاییتباران قرن بیستم آمریکا داشته باشید.
در بخشی از کتاب ملاقات میخوانیم
دیگر مراسم داشت شروع میشد. مؤمنان از گوشه و کنار قایق به جنبوجوش افتادند. بند و بساطشان را جمع کردند و صندلیهایشان را از بالا و پایین عرشه به سالن اصلی بردند. بعدازظهر بود، ساعت هنوز دو نشده بود. خورشید وسط آسمان بود و با نوری مسین به همهجا میتابید. این گرما را اگر در شهر بودند، نمی شد تاب آورد؛ اینجا، وقتی مؤمنان به صف وارد اتاقی بزرگ با سقفی بلند شدند که از وسایل رنگ و رورفته و قدیمیاش میشد فهمید زمانی سالن رقص بوده، هوا کمکم داشت سنگین میشد. رنگ اتاق ماهونی تیره بود و وقتی آدم از عرشهی پرنور وارد آن میشد، ناگهان در تاریکی کورمال حرکت میکرد؛ میبایست از روی پیانوی مجلسی باشکوهی که در جلو اتاق روی سکوی کوچکی قرار داشت جهت را پیدا میکرد.
در ردیفهای کوچک نشستند و یک راهروی پهن بینشان بود و ناخودآگاه در نشستنشان سلسلهمراتبی شکل گرفته بود. پدرجیمز آن جلو کنار خواهرمککندلس نشسته بود. آنطرفشان گابریل و شمّاسجونز نشستند و درست پشت سر آنها خواهردنیلز و دخترش. برادرالیشا خیلی چابک و درست موقعی که همه داشتند جاگیر میشدند وارد شد. با گامهای بلند به سمت پیانو رفت و پیش از آنکه سر جایش بنشیند، برای لحظهای زانو زد. جنبش بیسروصدایی در جریان بود، مؤمنان روی صندلیها کمی جابهجا شدند وقتی منتظر بودند و برادرالیشا امتحانی انگشتهایش را بر کلیدهای پیانو میکشید. گابریل با بیقراری دور و بر را نگاه کرد تا رُی و جانی را ببیند که بیشک، گرم گفتوگویی آغشته به گناه با دیوید، هنوز به مراسم نیامده بودند. گابریل به جایی که خانم جکسون و لورین نشسته بودند و لبخندی معذب بر لبان شان بود نگاه کرد، و بعد هم نگاهی به همسرش انداخت که به نگاه پرسشگر او با آرامش پاسخ داد و حالت چهرهاش تغییری نکرد.
بله



















