کتاب آذر نوشتهی علی خدایی، مجموعهای از داستانهای کوتاه شهری است که آدمهایش در خیابانها، خانهها و فضاهای آشنای اصفهان زندگی میکنند. در این داستانها اتفاقهای بزرگ لزوماً با سروصدا وارد نمیشوند. گاهی یک لیوان، یک کفش، زخمی زیر چشم یا نگاه رهگذری کافی است تا گذشتهی یک شخصیت سر باز کند و مرز میان آنچه واقعاً رخ داده و آنچه در ذهن او میگذرد، کمرنگ شود.
دربارهی کتاب آذر
کتاب آذر علی خدایی بر لحظههای کوتاه و ظاهراً کماهمیت زندگی تمرکز دارد؛ لحظههایی که معمولاً هنگام عبور از خیابان یا گفتوگویی روزمره فراموش میشوند. شخصیتها در موقعیتهایی قرار میگیرند که از بیرون ساده به نظر میرسند، اما در ذهن آنها با خاطره، دلتنگی، ترس و خیال درهم میآمیزند. داستانها بیش از آنکه به دنبال حادثهای بزرگ باشند، واکنش آدمها به جهان اطرافشان را ثبت میکنند.
روایتها مستقلاند، ولی حضور مداوم شهر و توجه نویسنده به روابط انسانی میان آنها پیوند ایجاد میکند. علی خدایی به آدمهایی نزدیک میشود که ممکن است در ازدحام شهر دیده نشوند: رهگذران، زنان و مردان تنها یا کسانی که میان خاطرات گذشته و واقعیت اکنون گرفتار ماندهاند. نویسنده دربارهی آنها حکم صادر نمیکند؛ اجازه میدهد جزئیات رفتار، کلمات بریده و سکوتهایشان شخصیت را شکل دهند.
اصفهان چگونه وارد داستانهای کتاب آذر میشود؟
اصفهان در این مجموعه فقط نام شهری در پسزمینه نیست. خیابان چهارباغ، سنگفرشها، روشن شدن آسمان و رفتوآمد آدمها وارد بافت روایت میشوند. شهر گاهی همچون شخصیتها و گاهی مانند ناظری خاموش عمل میکند. گذشته و حال در خیابانها روی هم میافتند و مکانهای آشنا، خاطراتی را زنده میکنند که شخصیتها شاید ترجیح میدادند فراموش کنند.
در متنی که پشت جلد کتاب آذر آمده، راوی از دیگران میخواهد به چشمها، دستها، لیوان، بریدگی زیر چشم و کفشی که پایش نیست نگاه کنند. بااینحال، احساس میکند از هر سو محاصره شده و آدمهایی در گوشهای مشغول نقاشی کردن او هستند. سپس نگاه روایت به چهارباغ، سنگفرش خیابان و دوچرخهها کشیده میشود. این حرکت از بدن و اشیای کوچک به فضای وسیع شهر، نمونهای از شیوهی علی خدایی است: تجربهی درونی شخصیت با جزئیات بیرونی پیوند میخورد و صحنهای عادی، حالتی مبهم و خوابگونه پیدا میکند.

اشیا و نگاهها چه نقشی در روایت دارند؟
در داستانهای علی خدایی، اشیا تزئین صحنه نیستند. یک وسیلهی معمولی میتواند نشانهی رابطهای ازدسترفته یا خاطرهای باشد که هنوز تمام نشده است. نویسنده به جای آنکه احساس شخصیت را مستقیم توضیح دهد، آن را از طریق نحوهی لمس کردن یک لیوان، نگاه کردن به خیابان یا توجه به بخشی از لباس نشان میدهد. همین روش، عاطفه را از جملههای صریح بیرون میکشد و در دل تصویر قرار میدهد.
نگاه دیگران نیز در فضای کتاب آذر نشر چشمه اهمیت دارد. شخصیت ممکن است نخواهد دیده شود، اما حضور آدمهای اطراف را روی بدن و ذهن خود احساس میکند. این دیده شدن همیشه به معنای شناخته شدن نیست؛ گاهی جمعیت فقط بر تنهایی فرد تأکید میکند. چنین تضادی به داستانها اندوهی آرام میدهد. فضای کتاب تلخ است، اما تلخی آن نمایشی و پرهیاهو نیست؛ از فاصلهی میان آدمها و حرفهایی میآید که هیچگاه کامل گفته نمیشوند.
جایگاه آذر در داستاننویسی علی خدایی
علی خدایی از نویسندگانی است که اصفهان و زندگی روزمرهی ساکنانش در جهان داستانی او جای ثابتی دارند. او پیشتر برای مجموعهداستان «تمام زمستان مرا گرم کن» جایزهی هوشنگ گلشیری را دریافت کرده و همان کتاب در انتخاب منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی نیز عنوان بهترین مجموعهداستان دههی هشتاد را به دست آورده است. این سابقه نشان میدهد توجه او به جزئیات روزمره، انتخابی اتفاقی نیست، بلکه بخشی از شیوهی داستاننویسی اوست.
کتاب حاضر برای خوانندهای جذاب است که از روایتهای آرام، تصویری و متکی بر فضا لذت میبرد. خرید کتاب آذر به کسانی پیشنهاد میشود که دوست دارند در دل خیابانها و اشیای آشنا، داستان آدمهایی را پیدا کنند که حضورشان کوتاه است، اما احساس و خاطرهشان پس از پایان روایت باقی میماند.
کتاب آذر برای شما مناسب است اگر
- به داستان کوتاه ایرانی و روایتهای شهری علاقه دارید.
- فضای شهری بهخصوص اصفهان در داستان برایتان جذاب است.
- داستانهای متکی بر جزئیات، خاطره و روابط انسانی را میپسندید.
- نثر آرام و تصویرمحور را به روایتهای پرحادثه ترجیح میدهید.
در بخشی از کتاب آذر: مجموعه داستان میخوانیم
صبح که از خانه بیرون مىرفتیم، گربه را سهراب گرفت، کاسهى شیر را فرهاد. کیفهاى آن دو را من، و آذر در را قفل کرد. از پلهها پایین آمدیم تا کنار شمشادها.
گربه نشست پاى شمشادها که گِلى بود و ظرف شیر کنارش. تا ماشین راه بیفتد سهراب از پشت شیشه به گربه نگاه کرد. پرسید: «مادرش کى مىآد؟» آذر گفت: «مىآد.» راه که افتادیم، سهراب گفت: «براش اسم نگذاشتیم.»
ظهر سهراب زودتر از ما آمد. به من زنگ زد و گفت: «بابا، مادرش اومد و بردش! ظرف شیرش رو آوردم بالا. به ماما هم گفتم، خوشحال شد و گفت: ظرف شیر رو بذار کنار بالکن. بابا براى من چیپس بخر.»
اما ماجراى گربهى دوم مربوط به دو هفته بعدتر بود. این گربهى دومى قیافهى بدبختى داشت. چشمهایش باز نمىشد. کثیف بود و بهقول سهراب «اسم هم نداره» بود. کلى کِش و پارچه و نخ دور گردنش بسته بودند. آذر گفت: «زنگ زد. در را که باز کردم گفت: ببین ماما این گربه خیلى بدبخته. مادرش گم شده. خودش گم شده. بچهها مىکشیدنش. پرتش مىکردند روى درختها، مىخواستند گچ روش بریزند. چشماش هم کوره.»
آذر گفته بود: «خب بفرما تو. ببرش توى بالکن.» سهراب رفته بود جعبهکفش آورده بود. به آذر هم گفته بود: «جاکفشى سفته. یهجاى نرم مىخواد.» کف جاکفشى پارچه گذاشته بودند. فرهاد که آمده بود، براى گربه اسم هم گذاشته بودند و تا من بیایم و از پلهها بالا بیایم، سهراب دستم را گرفته بود. «چشماتو ببند. چشماتو ببند.» توى بالکن چهار نفرى جاکفشى را نگاه مىکردیم که یک گربه که اسم داشت توى آن از سرنگى که آذر پر از شیر کرده بود شیر مىنوشید. ما باز بچهدار شده بودیم و محو تماشاى گربه.
تا نیمهشب که بخوابیم، دهبار، بیستبار به بالکن سر زدند. یکبار گربه خواب بود. یکبار «چرا بیداره، اما چشماش باز نیست؟» یکبار «یکى از پاهاش درد نمىکنه؟» یکبار «گرسنهش نیست؟» تا آذر دوباره سرنگ را پر از شیر کرد و به گربه شیر داد.
بله























