کتاب عقب گرد یک پیاده شطرنج یک داستان جنایی و معمایی به قلم غلامرضا معصومی است. در این داستان، یک افسر سابق کلانتری رودرروی آدمهایی قرار میگیرد که خودش آنها را به زندان فرستاده. نویسنده در این اثر، شخصیتهای حاشیهای را به متن میآورد و به آنها فرصت میدهد تا با قدرت، نقشآفرینی کنند. این روایت تصویری واقعگرایانه و تکاندهنده از آدمهای شکستخورده ارائه میدهد که از بند کلیشههای رایج در داستانهای پلیسی فراتر میروند.
دربارهی کتاب عقب گرد یک پیاده شطرنج
همهچیز طوری پیش میرود که یک افسر پیشین ادارهی آگاهی بداخلاق و تا حدی عجیب، بیواسطه رو در روی آدمهایی قرار بگیرد که خودش آنها را متهم کرده و به زندان انداخته است. غلامرضا معصومی در کتاب عقب گرد یک پیاده شطرنج، شخصیتی خلق کرده که در داستانهای معمایی و جنایی کمتر نمونهی مشابه آن پیدا میشود. این افسر در موقعیتی عجیب قرار میگیرد و ناچار میشود پروندههایی را که مدتها پیش بسته بود، یکییکی باز کند و اینبار بیواسطه با متهمانش روبهرو شود.
در این داستان کوتاه، یک افسر ادارهی آگاهی بر اساس حکمی قضایی، دوران حبس خود را در بند عمومی آغاز میکند. قاضی پرونده به او اعلام کرده است که به دلیل نوع اتهامش، امکان نگهداری او در بند نظامی وجود ندارد. این ورود غیرمنتظره به زندان، سرآغاز روایت است؛ بیآنکه در همان ابتدا برای خواننده مشخص باشد دلیل اصلی بازداشت این مامور پلیس چیست و در واقع این مسئله در طول داستان اصلا موضوعیت پیدا نمیکند.
شخصیت داستان عقب گرد یک پیاده شطرنج در زندان با افرادی روبهرو میشود که پیشتر خودش مسئول دستگیری و انتقال آنها به زندان بوده است. طولی نمیکشد که برخی از زندانیان او را شناسایی میکنند و این موضوع جانش را در معرض خطر جدی قرار میدهد؛ تا جایی که هدف حمله و سوءقصد قرار میگیرد. او برای آنکه جان سالم به در ببرد، هویت واقعی خود را کتمان میکند و مدعی میشود که یک لولهکش ساده است. این ادعا تنها سپر دفاعی او برای زنده ماندن است، هرچند که کارکرد زیادی برایش پیدا نمیکند.

عقبگرد یک پیاده شطرنج؛ قصهی آدمهای در حاشیه
این داستان مهیج با ضربآهنگی تند و پرکشش پیش میرود. غلامرضا معصومی از طریق فلشبکهای طولانی، روایت را در قالب 11 پروندهی مختلف که در 11 فصل روایت میشود، پیش میبرد. در این فصلها، ما با قصهی متهمان آشنا میشویم و بهتدریج پیوند پنهان میان آنها و این افسر را کشف میکنیم. داستان در واقع فرصتی است برای آدمهای حاشیهای تا به متن ماجرا وارد شوند و نقشهای تعیینکنندهای را ایفا کنند.
این اثر فراتر از کلیشههای معمول در داستانهای پلیسی و جنایی پیش میرود. نویسنده به جای تکیه بر مفاهیم کلیشهای، بر واقعیتهای تلخ و برخورد مستقیم شخصیتها تمرکز میکند. در این داستان شخصیتهای حاشیهای که معمولاً در پسزمینهی داستانها حضور دارند، حالا در قالب شخصیت اصلی ایفای نقش میکنند.
برای خواندن یک داستان معمایی و جنایی متفاوت که داستان را از دید آدمهای فرعی روایت میکند نه قهرمان قصه، خرید کتاب عقب گرد یک پیاده شطرنج نشر چشمه میتواند یک انتخاب مناسب باشد.
کتاب عقب گرد یک پیاده شطرنج برای شما مناسبت است اگر
- به خواندن داستانهای ایرانی در ژانر معمایی و جنایی علاقه دارید.
- به دنبال کتابی هستید که از کلیشههای رایج داستانهای جنایی فاصله میگیرد و شخصیتها را در موقعیتهای پیچیدهی اخلاقی قرار میدهد.
در بخشی از کتاب عقب گرد یک پیاده شطرنج میخوانیم
پروندهاش دو صفحه است. صفحهی اول: صورتجلسهی دستگیری به دست گشت کلانتری که به زن و دو مرد در جادهی خاکی مظنون شدهاند.
نگاهش میکنم؛ خودش را با بال چادر باد میزند، میگوید: «پسرمهمین جاست، برای شما سربازی میکنه.»
میگویم: «دژبانه... میشناسمش.»
صفحهی دوم: اظهاراتشان که پای آن انگشت زدهاند. اثر انگشت زن از مردها کلفتتر است و پُررنگتر.
دو مردِ لاغر را پایین، موقع آمدن دیده بودم که به میلهی پرچم دستبند شده بودند. زن روی صندلی تکان میخورد. غیر از او و من کسی توی اتاق نیست. بلند میشوم و درِ اتاق را باز میگذارم.
میگوید: «اینجا کولر نداشته باشید میپزید.»
میگویم: «هنوز مونده تا بپزی!»
«اگه خنک میشی بیا دوتا لگد هم تو بزن!»
«میمُردی بهتر بود.»
میگوید: «حالا تو خودت رو نکش.»
مینشینم پشت میز.
«الان پسرت کجاست؟»
«خونه... پیش زنش... از دیروز بهش مرخصی دادید.»
«دژبان خوبیه، ولی آبروی اداره با این کار تو...»
جایی از بدنش را میخاراند.
«کار من چه ربطی به ادارهی شما داره؟! پسرم هم چند هفته دیگه سربازیش تموم میشه میآد پیش زنوبچهش.»
«همینه... پسرت نزدیک یک ساله که برای ما تو مراسم صبحگاه، پرچم بالا برده.»
«توی این دو سال چی یاد گرفت؟ اینکه خوب پرچم دستش بگیره هوا کنه؟!»
هوای اتاق واقعاً گرم است. بلند میشوم پنجره را باز میکنم میگویم: «گوش کن!... برای دادگاه مینویسم برای کار رفته بودی، مظنون شدن.»
«هر کسی یه کاری بلده.»
پشت میز مینشینم و میگویم: «اینهمه زن، صبحها جمع میشن توی میدون برای کار، تو هم یکی مثل بقیه.»
«صبح زود مگه میخوام کجا رو فتح کنم؟!»
«فراموش نکن؛ بار اوله که این مردها رو میبینی. توی دادگاه هم باید همین رو بگی.»
«فکر میکنید از بوی عرق شما مردها خیلی خوشم میآد؟!»
اظهارات قبلیاش را پاره میکنم.
«بیا پای اظهارات تازهت رو انگشت بزن.»
بلند میشود میآید و پای برگه را انگشت میزند. میگویم: «به خاطر پسرت که سرباز خوبیه...»
نگاهی به انگشتش میکند و میگوید: «تو غصهی اون رو نخور.» بعد مرکبِ انگشت را با دامن چادر پاک میکند.
بله


















