کتاب حکایت عشق و عاشقی ما اثر اصغر الهی آیینهای شفاف در برابر تجربیات زیسته و لحظات خاموش زندگی انسان معاصر است. این اثر خواننده را به تماشای کشاکشهای نامرئی روحی در متن روزمرگی دعوت میکند؛ جایی که تصمیمات دشوار، تنهاییها و رویاهای کوچک در پیوند با سرنوشت جمعی رقم میخورند. ورود به جهان این قصه، فرصتی ارزشمند برای بازشناسی پیوندهای شکنندهی انسانی و فهم عمیقتر دردهایی است که در سکوت جامعه جریان دارند.
دربارهی کتاب حکایت عشق و عاشقی ما
کتاب حکایت عشق و عاشقی ما اثر زندهیاد اصغر الهی، کاوشی صریح در لایههای پنهان جامعه و روان آدمی است. الهی که پیشتر با رمان تحسینشدهی «سالمرگی» توانمندی خود را در روایتگری به اثبات رسانده بود، در این کتاب با رویکردی واقعگرایانه و زبانی بیتکلف، سراغ انسانهای معمولی و بزنگاههای زیست معاصر ایران میرود. پیشینهی پزشکی و اشراف او بر روان انسان در کنار حساسیتهای اجتماعی، به خلق 9 داستان مجزا انجامیده که هرکدام تصویری ملموس از جامعهی امروز پیش چشم خواننده میگذارند.
اصغر الهی در این مجموعه داستان، از فرمگراییهای پیچیده فاصله گرفته و تمرکز خود را بر روایت زندگیهای روزمره گذاشته است. شخصیتهای کتاب طیف گستردهای را در بر میگیرند؛ از معلمی بازنشسته و مستاصل که در هجوم بنبستهای زندگی دست به انتخابی تراژیک میزند، تا پسرکی که دل به تصویر شاهزادهای عرب میسپارد.
از ساواکی سابقِ سردرگم و همراهانی نگران که منتظر هجوم ماموران به خانهشان هستند، تا جوانی روستایی که پدر رو به مرگش را به بخش مراقبتهای ویژه میرساند و گروهی دوست که به امید فردایی دیگر سودای مهاجرت دارند. هر داستان مستقل است و با ریتمی پیوسته، دغدغههای طبقات مختلف اجتماعی را واکاوی میکند.

درونمایههای انسانی در داستانهای اصغر الهی
برخلاف برخی آثار پیشین نویسنده که با فرمهای پیچیده مخاطب خاص را هدف میگرفتند، داستانهای کتاب حکایت عشق و عاشقی ما اصغر الهی زبانی روان، شفاف و خوشخوان دارند. او بدون قضاوت مستقیم، به درون روان شخصیتها سرک میکشد و بحرانهای فردی را به فشارهای ساختار اجتماعی پیوند میزند. این رویکرد، درک انگیزهها و کشمکشهای درونی آدمها را برای هر خوانندهای آسان و باورپذیر میسازد.
قدرت روایت اصغر الهی، بیش از هر چیز در بهتصویرکشیدن لحظات پنهان و تناقضهای رفتاری آدمها در آستانهی فروپاشی نمایان میشود. او اشیای سادهی زندگی روزمره مانند صندلی کهنهی عسلی بهجامانده از جشن ازدواج را به ابزاری برای نمایش تضاد میان خاطرات شیرین گذشته و واقعیت تلخ اکنون بدل میکند. در لحظاتی که شخصیتها به خط پایان خود میرسند، الهی با مهارتی عمیق، غریزهی بقا و پشیمانیِ واپسین را درست در لحظهی گره خوردن طناب یا وقوع بحران ثبت میکند؛ تصویری عریان از فریادهایی که مجال بیرون آمدن از گلو را پیدا نمیکنند و در پس چهرهی روزمرهی زندگی گم میشوند.
خرید کتاب حکایت عشق و عاشقی ما نشر چشمه گزینهای مناسب برای علاقهمندان به ادبیات داستانی معاصر و داستان کوتاه اجتماعی به شمار میآید؛ مجموعهای که با نگاهی عمیق، تصویری صادقانه از فراز و فرودهای روزگار ترسیم میکند.
کتاب حکایت عشق و عاشقی ما برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات داستانی معاصر ایران و داستانهای کوتاه اجتماعی علاقهمندید.
- داستانهایی دربارهی زندگی روزمره، روابط انسانی و دغدغههای اجتماعی را میپسندید.
- دوست دارید در داستانها با کشمکشهای روانی و درونی شخصیتها روبهرو شوید.
- به آثار اصغر الهی و ادبیات داستانی با نگاه اجتماعی و روانشناختی علاقهمندید.
در بخشی از کتاب حکایت عشق و عاشقی ما: مجموعه داستان میخوانیم
به ما نگاه کرد و گفت: «آدمى که زود تب مىکنه، زودم عرق به تنش مىشینه. به ما چه ربطى داره؟ نصفشبى ما رو آوردى فرودگاه که چى؟ حتی از ما خداحافظى نکردن. اینجورىان مردم. همهى پلها رو پشت سرشون خراب مىکنن.»
نوشته بود: حتم دارم که همهچیز را به او گفته بودى. مهینبانو را مىگویم. دیروز، امروز و فرداىمان که مىآید. از سیر تا پیاز همهچیز را به او گفته بودى.
نوشتم: من خیلى چیزها را خیلى پیشترها به او گفته بودم. دورانى که باهم بودیم. در هزارتوى پنهانستان بىهیچ نامونشان و رفاقت دیرینهمان. او مىدانست که یحیى، عباس و نرگس هم رفتند. از همان دوران آنها را مىشناختم. یعنى با همدیگر آشنا شدیم. تا سالیان سال دوست بودیم. تا رفتند. با دوزوکلک رفتند، بىآنکه کلامى خداحافظى کنند. بىتوجه به دیروزمان. ما روز و روزگار سختى را باهم گذرانده بودیم. باز صدرحمت به احمد و آذر که روزى، غروبى به بهانهاى آمده بودند پیش ما، یعنى خداحافظى. بعد هم آذر تلفن زد: «دلم نمىاومد از شما خداحافظىنکرده برم.» به او تلفن زدم، به آذر: «تو خیلى خوبى. اینو مىدونى؟»
گریه کرد. زارزار از پشت تلفن، از آنسوى دنیا. صداى گریهى دردناکش را که از ته گلویش ورمىخواست، مىشنیدم. حرفى نزدم. دیگر با آنها حرفى نزدم. حرفى نداشتیم که بزنیم. ما هم هر کدام پس از فرو نشستن سیلاب مثل لتهى کهنه، قورباغه، زالو و هزار جور کرم دیگر به گوشهوکنار خزیده بودیم و مىخندیدیم.
شب کذایى احمد به زنم گفت، بلند گفت یعنى به من: «کجایى مرد! نه اون حرفا...»
در آستانهى در آپارتمان تا داخل آپارتمانى که مىنشستم بلندبلند داد مىزد:
«کجایى؟ کجایى؟»
صدایش تلخ بود و حرفهایش تیزى طعنه را داشت و خراشنده و برهنه بود.
مهینبانو گفت: «حمام رفته.»
راست مىگفت. وقتى با او رخارخ شدم گفتم، یعنى با او.
بانیشخند گفت: «تو کجایى؟»
چه مىدانستم چه نیتى دارد، اما همیشهى خدا پیش احمد و آذر لنگ مىانداختم. ما را شرمنده کرده بودند.
مهینبانو گفت: «حمامه.»
بله


















