کتاب گنجنامه نوشتهی سید حسن کیخسروی، روایتی گیرا و تکاندهنده از وسوسهی خاک است؛ جایی که «اسد»، مردی درگیر با فقر و بیماری، با کشف نشانهای از گنج در دل یک قبر، ناخواسته بذر طمع را در جان سرد روستایی دورافتاده میکارد. نویسنده با قلمی دقیق، نیازهای حیاتی و حرص ویرانگر بشر را میکاود تا نشان دهد چگونه یک شایعهی کوچک میتواند تعادل شکنندهی زندگی را برهم بزند و آدمها را در چنبرهی خرافه، اضطراب و تباهی برنجاند.
دربارهی کتاب گنجنامه
این کتاب روایتی است از تلاقی ناگزیر فقر، باورهای کهن و وسوسهای که میتواند آرامش یک روستای دورافتاده را برهم بزند. داستان حول محور شخصیت اسد میچرخد؛ مردی که با سایهی سنگین بیماری و تنگدستی دستبهگریبان است و ناخواسته درگیر سودای یافتن گنجی میشود که گمانهزنیها دربارهاش، عطش اطرافیانش را نیز برمیانگیزد.
وسوسهی گنج، آرامش اهالی روستا را میرباید
این رمان با دقتی مردمشناسانه، کالبدشکافی اضطراب انسانی در مواجهه با ناامیدی است. فضای سرد، بسته و خفقانآور روستا با جزئیات دقیق زیست روزمره، از گرمای زیر کرسی گرفته تا مراسم سوگواری، بستری فراهم میآورد تا تضاد میان آرزوهای کوچک و طمعهای بزرگ به شکلی ملموس هویدا شود. شخصیتهایی چون عمورجب و شازده، در کنار اسد، هرکدام نمادی از لایههای مختلف زیست بشری در تنگنا هستند؛ لایههایی که در آن، دو خصلت انسانی میل به حیات و طمع، در هالهای از خرافه و شایعه رنگ میبازند.
این رمان مطالعهای است در باب آنچه انسان را در چنبرهی ترس و امید گرفتار میکند. خرید کتاب گنجنامه انتشارات کدیور برای خوانندگانی که به دنبال قصههای بومی با درونمایههای روانشناختی هستند، اثری خواندنیست که نشان میدهد چگونه یک نشانهی کوچک، چند تکه سفال یا یک گمان میتواند سرنوشت آدمها را به بازی بگیرد.
کتاب گنجنامه برای شما مناسب است اگر
- علاقهمند به ادبیات بومی و روستایی هستید.
- طرفدار رمانهای روانشناختی و اجتماعی هستید.
- به داستانهای معمایی و پرتعلیق علاقهمندید.
- به تحلیل خرافات و باورهای عامیانه علاقه دارید.
- دوستدار روایتهای رئالیستی و فضاسازیهای دقیق هستید.
در بخشی از کتاب گنجنامه میخوانیم
رشید گفت: «ای خاک بر سرِ مشنگت، تو هم که با منی دیگه، اگه تو نباشی که کسی حرف مرا باور نمیکند. تو بابات کدخداست اول باید بابات قبول کنه این مقوا گنجنامه است؛ و حرف تورو تأیید کند. هر چی درآمد نصف نصف.»
رشید گفت: «راستی تو که توی آبادی هستی نمیدونی که کی امسال پول بهدردبخوری گیرش اومده، از گوسفند پرواری و کشمش و گردو و بادام یا هرچی...»
عبدل به فکر فرو رفت و گفت: «سیگار نداری؟»
رشید گفت: «سیگارم کجا بود ولی اگر فکر درستی به سرت بزنه الان با هم میریم سر میدان از مغازهی غلامعلی سیگار میخریم.»
جلو مغازهی غلامعلی، کدخدا و عمورجب و شازده روی تخت محله نشسته بودند. شازده درحالیکه قلیان میکشید به حرفهای کدخدا گوش میکرد. کدخدا گفت: «این عبدل ما میگوید یک نفر نسخهی گنجنامه از تهران آورده مثل پوست دیده میشود با خط مخصوص نوشته شده؛ مثل درخت که در کنار هم ایستاده و خوابیده نقاشی کرده باشند.»
شازده دود ریهاش را خالی کرد و روی زانویش بلند شد و گفت: «نگفت مال چه دورهای هست؟ به این خطها شجر میگویند.»
کدخدا گفت: «چرا میگه مال دوره تیمور لنگه.»
و ادامه داد: «عبدل که خودش کتاب را دیده میگفت نسخه هفت وزیره، پشت جلدش هفت تا مهر خورده هر کدام مال یک وزیر یا سردار که همراه تیمور بوده.» شازده خاک باسنش را تکاند و سرپا ایستاد و گفت: «شنیدهام عمو کدخدا خط شجر را دو جور مینویسند؛ خوابیده و ایستاده. میگن تیمور هر شهری را فتح میکرد، طلا و جواهرات مردم را که به زور میگرفته در یک جای مشخص نزدیک همان شهر و محل زیر خاک دفن میکرده مثلاً پای درخت چنار مشخص یا قلهی کوه یا سنگ با رنگ؛ و نشانیاش را در یک دفتر مینوشتهاند و سرداران و وزیرانش هم امضا میکردند. راستی عبدل نگفت: نشانیهایش طلسم هم دارد یا نه؟»
بله

















