معصومه یزدانی با کتاب تونستم به لگنم برسم در قالب داستان مصور آموزنده توانسته است یکی دیگر از مهارتهای زندگی را به کودکان خردسال یاد دهد. آموزش دستشویی رفتن به کودکان بعد از سنی که توانایی کنترل آن را دارند، یک از دغدغههای والدین است. بله با کتاب هم ممکن است بتوانید این مهارت را به فرزندتان آموزش دهید.
دربارهی کتاب تونستم به لگنم برسم
این کتاب با تصاویر خوشرنگ و لعابش خود میتواند داستان را بهتنهایی برای کودک شما تعریف کند. نویسنده با قصهای دلنشین مهارتآموزی به کودکان را آسان میکند. آن هم مهارتی که یادگیریاش میتواند در خانواده با چالشهایی همراه باشد: استفاده از دستشویی.
در کتاب تونستم به لگنم برسم با مورچه کوچولو همراه میشویم. صبح از خواب بیدار میشود و میداند که نیاز به دستشویی رفتن دارد. به مامان مورچهاش میگوید که دستشویی دارد و مامان هم لگن را برایش آماده کرده است، اما مورچه کوچولو هنوز بلد نیست خوب خودش را کنترل کند و تا رسیدن به لگن دستشویی صبر کند. احتمالاً بدانید حالا چه اتفاق ناگوار کوچکی میافتد. مامان مورچه هم با صبوری و مهربانی میگوید: «دفعهی بعد.» حتی اگر این دفعهی بعد به چند دفعهی بعد تبدیل شود هم اشکالی ندارد، مورچه تلاش خودش را میکند تا بالاخره به لگنش برسد.

آموزش دستشویی رفتن با یک داستان شیرین و کودکانه
مجموعهی پنججلدی قصههای مورچهای، با داستانهایی از معصومه یزدانی، به همت انتشارات سیمای شرق چاپ شده است. در هر یک از جلدهای این مجموعه بچههای گروه سنی الف یکی از مهارتهای اولیهی زندگی را یاد میگیرند. در همهی کتابها هم مثل کتاب تونستم به لگنم برسم تصویرسازی اهمیت ویژهای دارد، چون کودکان در این سن هنوز نمیتوانند بخوانند. بنابراین انتشار این مجموعه به شکل داستانهای مصور انتخاب درستی است.
خرید کتاب تونستم به لگنم برسم برای والدینی که کودک نوپا دارند و میخواهند کمکم او را در دستشویی رفتن مستقل کنند انتخاب خوبی است. اگر در اطرافیانتان چنین کودکی دارید و میخواهید کتابی برایش بخرید که پدر و مادرش را هم خوشحال کنید، این کتاب به شما هم پیشنهاد میشود.
کتاب تونستم به لگنم برسم برای شما مناسب است اگر
- کودک 2 تا 5 سال دارید و قصد دارید پوشک را از زندگیتان حذف کنید.
- فرزندتان داستانهای مصور دوست دارد.
- میخواهید آموزش مهارتهای زندگی را برای کودکتان با داستان آموزندهی دیدنی همراه کنید.
در بخشی از کتاب تونستم به لگنم برسم میخوانیم
صبح مورچه کوچولو گفت: «اوووی! جیش دارم!»
مامان گفت: «لگنت آماده است. بدو برو.»
اما مورچه کوچولو گفت: «آیییی! ریخت!»
مامان گفت: «دفعهی بعد!»
بله






















