نقد، بررسی و نظرات کتاب پنجرهای تاریک - ریچل گیلیگ
مریم فرهادنیا
۱۴۰۵/۰۵/۱۶
00
بالاخره پنجره ای تاریک رو تموم کردم و راستش هنوز دقیق نمی دونم باهاش چه کار کنم 😂اولش خیلی کند بود. خیلی. مخصوصاً فصل های ابتدایی که مدام منتظر بودم داستان بالاخره یه تکونی بخوره و منو بکشه وسط خودش. چند بار واقعاً با خودم گفتم «مطمئنی این همون کتابیه که قراره من دوست داشته باشم؟» 😭ولی هرچی جلوتر رفتم، بیشتر فهمیدم مشکل کتاب این نیست که اتفاقی توش نمی افته؛ مشکل اینه که خیلی آروم و قطره ای اطلاعات می ده و منِ خواننده باید خودم تکه ها رو کنار هم بذارم. فضای تاریک و گوتیکش رو دوست داشتم. اون حسِ «یه چیزی اینجا درست نیست ولی هنوز نمی فهمم چیه» دقیقاً از اون چیزایی بود که منو نگه داشت. مخصوصاً وقتی داستان شروع می کنه مرز بین جادو، قدرت و چیزهای واقعاً ترسناک رو محو کردن. ولی بی نقص؟ اصلاً. بعضی جاها واقعاً حس می کردم نویسنده داره کش می ده. من برای slow burn مشکلی ندارم، ولی slow burn وقتی جواب می ده که در ازای صبری که ازت می خواد، چیزی هم بهت بده. اینجا بعضی قسمت ها واقعاً حس «خب؟ بالاخره؟» داشت 😂با این حال، چیزی که باعث شد آخرش پشیمون نباشم که ادامه ش دادم، فضاسازی و شخصیت ها بودن. مخصوصاً اینکه شخصیت اصلی صرفاً یه دخترِ قویِ کلیشه ای نیست که از صفحه ی اول همه چی رو بلد باشه. ضعف ها، ترس ها و تصمیم هاش باعث می شن بیشتر حس کنی داری شاهد شکل گرفتنش هستی، نه اینکه از اول یه قهرمان آماده تحویلت داده بشه
