ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 189 منتشر شد. نقد داستان: «عمارت سرهنگ» نوشتهی «مریم آمارلو» و «مصطفی بیان»، مقالهی «مرگ مؤلف در بستر ادبیات سلبریتی محور» از «نیما ولیزاده» چکیدهای از تراژدی: «هفت دشمن تبس – آیسخولوس» نوشتهی «مرتضی غیاثی» و... از جمله عناوینی هستند که در این شماره از مجله میخوانید.
ماهنامهی ادبیات داستانی چوک نشریهای تخصصی در حوزهی ادبیات داستانی است که به نقد و بررسی ادبیات داستانی، معرفی کتاب و شناخت بیشتر نویسندگان اختصاص دارد. این ماهنامه را کانون فرهنگی چوک به سردبیری مهدی رضایی به صورت رایگان در شهریور سال 1388 منتشر شد و انتشار آن تا به امروز ادامه دارد. کانون فرهنگی چوک، متعلق به هیچ سازمان و نهاد خاصی نیست و برخاسته از همت عدهای جوان دوستدار ادبیات است که قصد دارند در جهت ارتقای فرهنگ و ادبیات فارسی در حوزهی داستان تلاش کنند.
در بخشی از ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 189 میخوانیم
آدمها برای بیدارشدن از خواب و رنگ و بو دادن به زندگیشان نیاز به انگیزه دارند، برای یکی مدرسه رفتن و امتحاناتش انگیزه هست و برای دیگری رفتن سر کار، اما برای بازنشستهها جمعه و شنبه ندارد، روزها پشت سرهم میآیند و میروند و کسالت و درد و تنبلی احاطهیشان میکند، مگر اینکه برنامه روزانه داشته باشند.
آن روز صبح، اوایل خرداد بود و بوی گلهای رز و یاس محلهیمان را پر کرده بود که من طبق برنامهی هر روز، کفشهای ورزشیم را پوشیدم و از خانه بیرون آمدم، هنوز چند قدمی نرفته بودم که موبایلم زنگ خورد، بتول خانم بود، صاحبخانهی قدیمیمان، همان که در کودکی آرزو مستاجرش بودیم، او گفت: «زهره درسش تموم شده و برگشته و قراره به خاطر اومدنش مهمونی بگیریم.»، بتول خانم برای مهمانی هفتهی آیندشون دعوتم کرد، تشکر کردم و از اینکه دوباره میبینمشان کلی خوشحال شدم.
میگویند پیادهروی فکر را باز میکند و اگر فکرت روی یک مسئله متمرکز شود حتماً راه حلهای خوبی برایش پیدا میکنی، اما ذهن من ناخودآگاه روی تمام خاطراتی که در خانه بتول خانم داشتیم، متمرکز شده بود و از این فکر دست بر نمیداشت و همین باعث شد که خودم را در مسیر رسیدن به آن خانه و محله ببینم.
از خیابان که گذشتم. روبهرویم میدان بهار بود، میدانی که تا چند وقت پیش خانهی یک خانم سنگی بود که ظرفی را بالای سرش گرفته بود و از آن ظرف آب به پایین میریخت عین یک آبشار ولی حالا شاید مسئولین فکر کرده بودند، فرسوده شده یا آب و برق زیادی را باید صرف این خانم اهورایی کنند، آن را برده بودند و جایش چند تا گل آفتابگردان البته رنگارنگ و فلزی گذاشته بودند. به نظر من، همهی نمادهای قدیمی و خرابههای شهر بار خاطرات آدمهای قدیم را حمل میکنند، آنها به مرور به ناخودآگاه شهر تبدیل میشوند، به خاطراتی در گذشتهی دور و گمشدهی همهی اهالی آن شهر، همین است که من هنوز در این میدان خانم ظرف به دست را میبینم و یادم میآید، آرزو دختر چهار سالهی من با زبان کودکانهاش میگفت: «مادر فکر کنم، این ظرف بالا سر خانمه، اولش آب نداشته، یه چیزی داشته مثل آجیل شب عید، بچههاش همه اون ظرف رو میخواستن، مادرشون ظرف رو بالا سرش گرفته تا دست بچهها به اون نرسه که یک دفعه ظرف کج میشه و همش میریزه.»
بله
















