کتاب بیهودگی نوشتهی داریوش معمار با زبانی تصویری و لحنی اندوهناک، دست به ترسیم جهان افرادی میزند که میان جنگ و کار، عشق و مرگ، خاطرههای خانوادگی و فرسودگی روزمره گرفتار ماندهاند. جهانی که در آن حتی امر زیبا نیز ساده و صلحآمیز نیست، بلکه اغلب از دل ویرانی، فقدان و اضطراب بیرون میآید.
دربارهی کتاب بیهودگی
داریوش معمار در کتاب بیهودگی با شعرهایی کوتاه و بلند، تجربههایی پراکنده اما بههمپیوسته را کنار هم میگذارد؛ تجربههایی از جنگ و رزمندگان، از مرگ کارگران کارخانه، از سوختن شهرهایی مانند ماهشهر و بندرعباس، از سفرها و رفتنها و عشقهایی که بیشتر به زخم شبیهاند تا آرامش.
در کتاب بیهودگی نشر چشمه، انسان اغلب موجودی رها شده است؛ شبیه به عناوین اشعار؛ «چمدانی در ایستگاه»، «قوطی خالی صبح»، یا تنی که در تکرار هزاربارهی چالشها و درگیرهای روزمره، بهآرامی تهی میشود و پوستهای توخالی از او باقی میماند.
از ویژگیهای مهم کتاب بیهودگی داریوش معمار، پیوند میان امر شخصی و امر جمعی است. شاعر از عشق، تنهایی و خاطره حرف میزند، اما پشت این عاطفهها کولهباری از درد و محنت جای گرفته. غمهایی از جنس از جنگ، مهاجرت و فقر که به این احساسات جانسوز، کیفیتی انسانی و عمیق میبخشد. شعرهایی مثل مرگ کارگری و سینمای سوخته، با توصیفاتی شاعرانه هم احساس برمیانگیزد و هم به فکر وامیدارد.

عشق، مرگ، زندگی روزمره و بیهودگی
زبان کتاب شعر بیهودگی داریوش معمار زبانی استعاری، تصویری و گاه حتی عامدانه، آشفته است. کنار هم نشاندن هدفمند تصاویری بهظاهر ناهمگون، فضا و موقعیتی میسازد که بیشتر شباهت به ذهنی زخمی و آسیبدیده دارد.
مجموعه شعر داریوش معمار برای مخاطبی مناسب است که در شعر صرفا به دنبال بیان احساسات لطیف نیست و میخواهد با جهان شعرهایی مواجه شود که تلخی زندگی، شکست و عشق را همزمان در خود جای داده باشد. خرید کتاب بیهودگی گزینهای عالی برای تمامی شعردوستانی است که به دنبال مجموعهای متفاوتی هستند. این کتاب توسط نشر چشمه منتشر شده است.
کتاب بیهودگی برای شما مناسب است اگر
- به شعر معاصر ایرانی علاقه دارید.
- قصد مطالعهی مجموعه شعری را دارید که دغدغهی اجتماعی و انسانی داشته باشد.
- شعر نو و نوآوریها و خلاقیتهای زبانی این فرم از شعر برایتان جالبتوجه است.
در بخشی از کتاب بیهودگی: مجموعه شعر میخوانیم
با صدای بنفشهها، چشمهای آبی،
تو را نمیآورد به یاد
فاجعه است این!
بزرگتر از سیل، زلزله، توفان
بزرگتر از نامهای فراوان، چهرههای بسیار
تو را نمیآورد به یاد
با صدای خندهات
با بستری که خون میرود از گوشهاش
به حال ناامیدی، سردرگمی، افسوس
زیبایی خاموش در نیمروز تنگ،
به یاد میآورد تو را، بر تخت روان
نمیتوان مرثیهای نوشت برایت
بله
















