نقد، بررسی و نظرات کتاب به خانه راهش نده - لیزا جول
کتاب شروع خوبی داشت و تا حدودی به طور کلی خسته کننده نبود، اما از طرفی یه کتاب جنایی باید قله و دره داشته باشه از نظر احساسی و هیجان بده، در حالی که این کتاب به هیچ عنوان هیجان ایجاد نمیکرد،، سیر داستانی آروم پیش می رفت و تا حدودی نویسنده تلاش کرده بود بعضی از قسمت ها مرموز باشه ولی کاملا قابل حدس بود و انتهای داستان هم... نمی تونم بگم انتظار چیز دیگه ای داشتم و ناامید شدم چون کتاب از ابتدا هم امیدوار کننده نبود یه پایان تخیلی و به قول نظر یکی دیگه از دوستان، بالیوودی بود. در انتها چندین تا سوال باقی موند که جوابی بهشون داده نشد یا جواب ها خیلی سرسری بودن و شخصیت پردازی هم ضعیف بود خیلی اسپویل" داستان راجع به یه مردی عه که به جای تلاش کردن مدام ازدواج های مختلف میکنه تا سر زن هاش رو کلاه بذاره و این وسط میره یه مردی به اسم پدی رو میکشه چون به زندگیش حسادت میکرده"در کل به نظرم ارزش وقت گذاشتن نداشت
داستان مردی است که بلندپروازی هایش باعث در پیش گرفتن مسیر پیچیده و ناسالمی در زندگیاش میشود. سوژه هایش را با بررسی انتخاب میکند و برای رسیدن به هدفش از هیچ جنایتی فروگذار نیست. داستانهای کتاب علیرغم پیچیدگی هایشان اصلا کلافه کننده نیستند و خواننده به خوبی با جریان داستان پیش میرود. انتهای داستان بسیار خوب بود. و کتاب را با آرامشی برگرفته از لذت خواندن و لذت پایان بندی خوب، توأمان به پایان خواهید برد.

داستانی پرتعلیق و بسیار جذاب. داستان از زبان چند شخصیت ودر دو زمان گذشته چهارسال پیش و حال بیان شده. فصلهای کوتاه و روان بودن و بدون اصافه گویی و تعلیق زیاد داستان، هیجان و جذابیتش رو زیاد کرده. اش دختری مجرد وبیست وشش ساله است که تازه پدرش رو از دست داده و با مادرش نینا، زندگی میکنه که اتفاقی با یکی از دوستان خیلی قدیمی پدرش به نام نیک که مردی قد بلند وخوش قیافه است آشنا میشن ومادرش ونیک کم کم بهم نزدیک میشن و رابطه شون زیاد و صمیمی میشه و این موضوع باعث ناراحتی اش میشه و اش یه چیز معما گونه وناراحت درباره نیک حس میکنه که سعی در پیدا کردنش هستش. مارتا زنی با چشمان ابی درشت وموهای بور فر وزیبا با شوهرش آلیسترو فرزندانش زندگی میکنه و عاشق همسرش و در ظاهر زندگی خوبی دارند ولی آل دیر به خونه میاد و وقتی بیرون به پیامها وتماسهای مارتا جواب نمیده و مارتا حس بدی داره تا یه روز مچ شوهرش رو در حالی که با یه کیف که میگفت یادگار پدرش هست میگیره و وقتی ال به حموم میره، مارتا سراغ کیف میره و متوجه وجود یه گوشی در کیف میشه اما به خاطر بیرون اومدن ال از حمام نمیتونه گوشی رو بیرون بیاره و بررسی کنه.... یه مرد در چهارسال پیش که از زنش و قیافه زنش وحرکاتش وخونه و زندگیش خسته شده و عاشق یه زن دیگه شده و مرتب مجبور نقش یه شوهر عاشق رو بازی کنه در حالیکه عاشق زن دیگه ای و به اون زن نگفته که متاهل و... داستان به قدری پر تعلیق وجذاب که مطمئنم یکی از کتاب های فراموش نشدنی که خوندید میشه و مدتها ذهنتون درگیر شخصیتهاش میشه