اینجا یک مغازهی ساده نیست، یک امانتفروشی است که انسانها حسرتها و انتخابهایشان را به امانت میگذارند. کتاب جایی برای فراموشی نوشتهی سامانتا سوتو یامبائو یک رمان فانتزی تخیلی است که مخاطب را با هانا، صاحب جدید مغازه و چالشهای پیش رویش همراه میکند. این رمان در سال 2025 نامزد جایزهی گودریدز شده است.
دربارهی کتاب جایی برای فراموشی
پشتِ در یک رستوران رامنپزی در محلهای در توکیو یک امانتسرای اسرارآمیز نهفته است. سامانتا سوتو یامبائو (Samantha Soto) در کتاب جایی برای فراموشی (Water Moon)، مخاطب را به همراه دیگر مشتریان مخفی این امانتفروشی وارد مغازه میکند. این امانتسرا یک مغازهی عادی نیست؛ در اینجا آدمها انتخابها و اگرهایشان را به امانت میگذارند تا شاید بتوانند از سنگینی انتخابی که سالها با آنها بوده رهایی پیدا کنند.
در رمان جایی برای فراموشی از عناصر فانتزی و خیالانگیز برای روایت داستان بهره گرفته شده است. قهرمان این رمان دختر جوانی است به اسم هانا که میراث خانوادهی ایشیکاوا یعنی همین مغازهی اسرارآمیز به او رسیده است. سامانتا سوتو یامبائو با بهرهگیری از عناصری خیالپردازانه و توصیفات دقیق و زیبا خواننده را به یک سفر جادویی میبرد؛ جایی که آدمها میتوانند سرنوشتشان را تغییر دهند به شرط آنکه بتوانند قید بخشی از گذشتهشان را بزنند.
داستان جایی برای فراموشی از اولین روز کاری هانا بهعنوان صاحب جدید امانتسرا آغاز میشود. درست در همین روز است که همه چیز به هم میریزد، پدر هانا ناپدید میشود، انتخابهایش دزدیده میشود و مرز میان این دو جهان در معرض خطر قرار میگیرد. از این نقطه سامانتا سوتو یامبائو خواننده را با هانا و غریبهای که برای کمکش آمده همراه میکند تا سفری اسرارآمیز را برای یافتن پدر هانا آغاز کنند؛ مسیری که هرقدر جلوتر میرود دشوارتر میشود و ماجراجویی بیشتری را میطلبد.

جایی برای فراموشی؛ انسان و انتخابهایش
کتاب جایی برای فراموشی اگرچه یک داستان فانتزی و تخیلی است اما نباید از مایههای روانشناسی اثر غافل بود. امانتسرای خانوادهی ایشیکاوا جایی است که انسانها میتوانند انتخابهای خودشان را به امانت بگذرانند. همین ایدهی مرکزی، داستان را از یک فانتزی صرف فراتر میبرد و آن را به تأملی دربارهی حافظه، پشیمانی و بار تصمیمهایی تبدیل میکند که انسان در طول زندگی با خود حمل میکند.
موقعیت خیالانگیزی که سامانتا سوتو یامبائو در کتاب جایی برای فراموشی خلق میکند استعارهای است از یکی از پیچیدهترین تجربههای انسانی است؛ میل به بازگشت به گذشته و تغییر دادن مسیری که پیمودهایم، اما آیا همه چیز به همین سادگی خواهد بود؟ آیا میتوان برای دست یافتن به زیستی تازه، بهایی چنین سنگین پرداخت و بخشی از گذشتهای را کنار گذاشت که هویت و معنای زندگی ما را ساخته است؟
جایی برای فراموشی رمان مفصل و بلندی است که در 62 فصل روایت میشود. نویسنده فضاسازی اثر را با مغازهی رامنپزی و سپس امانتسرای اسرارآمیز آشنا میکند. در این بین به خوبی میتوان با فرهنگ، سنت و آداب و رسوم مردم ژاپن نیز آشنا شد. سامانتا سوتو یامبائو بعد از معرفی شخصیت اصلی یعنی هانا، مخاطب را با رمز و رازهای این مغازه آشنا میکند و سپس خاطرهی مادر هانا را تعریف میکند و با ذکر برخی از مشتریان مغازه و رها کردن انتخابهایشان داستان را پیش میبرد.
سامانتا سوتو یامبائو نویسندهی داستان فانتزی جایی برای فراموشی، کتاب را به کسانی تقدیم کرده که به دنبال شروعی تازهاند. همین جمله به تنهایی میتواند مفهوم کلی اثر را توضیح دهد. اگر همواره در پسِ ذهنتان به ایدهی زندگی دوباره با انتخابهای جدید فکر میکنید، خرید کتاب جایی برای فراموشی نشر پرتقال و مطالعهی آن میتواند برایتان جالب توجه باشد. این رمان را با ترجمهی مرجان حمیدی مطالعه میکنید.
جوایز و افتخارات کتاب جایی برای فراموشی
- کتاب منتخب آمازون
- کتاب پرفروش ملی
- بهترین کتاب سال از نگاه لایبرری ژورنال
- نامزد جایزهی بهترین کتاب گودریدز در سال 2025
- نامزد جایزهی شی ریدز برای بهترین رمان تخیلی در سال 2025
کتاب جایی برای فراموشی برای شما مناسب است اگر
- به دنبال یک داستان با عناصر خیالانگیز و فانتزی هستید.
- به رمانهای عاشقانه با درونمایههای روانشناختی علاقه دارید.
- فکر میکنید اگر به گذشته برگردید، تصمیمات بهتری میگیرید.
در بخشی از کتاب جایی برای فراموشی میخوانیم
هیچکدام از آدمهایی که آنطرفِ در چوبی ضخیم و تیرهرنگ در صف ایستاده بودند نمیدانستند وظیفهی این در چیست. هدف از وجود باقی درها این بود که تو و بیرون را از هم جدا کند، این در که بین جمعیت گرسنه و امانتسرایی قرار داشت که بیشترشان هرگز آن را نمیدیدند مسئولیت بسیار مهمتری داشت. تا آنجا که هانا میدانست این در، تنها درِ تاریخ درها بود که برای حفظ امنیت کل جهان ساخته شده بود و حالا باز بود و پگاه یک جهان دیگر میتوانست بیاجازه وارد خانهی هانا شود.
هانا پرید سمت در، قفسههای افتاده و خردهشیشهها برایش مهم نبودند. در را محکم بست و به آن تکیه داد، ضربان قبلش را توی گوشش حس میکرد. سُر خورد پایین، نشست روی زمین و زانوهایش را بغل کرد.
برقی طلاییرنگ کنار چهارچوب نظرش را جلب کرد. نفس کوتاهی کشید و دستش را بهسمت آن دراز کرد. انگشتهایش بلافاصله وزن و شکل آن شیء را تشخیص دادند.
عینک قدیمی مادرش را برداشت، نگاهش کرد تا ببیند آسیب دیده یا نه. تقریباً معجزه بود که شکنندهترین شیء تمام امانتسرا از کشوی میز هانا بیرون آمده و بیآنکه خراشی بردارد تا جلوی در رسیده بود. امیدوار بود پدرش را هم در وضعیتی مشابه پیدا کند.
از فکر به چگونگی ورود یک غریبه به امانتسرا و زیرورو کردنش، فقط یک چیز بدتر بود: تصور اینکه وقتی توشیو با او مواجه شده بود چه اتفاقی ممکن بود رخ داده باشد.
بله























