کتاب نقاشیها حرف میزنند
ظریفه روئیننگار گوشه اتاق نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد. حوصلهاش سر رفته بود. بیرون هم نمیتوانست برود؛ چون داشت باران میآمد. با خستگی از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت. باغچه زیر باران خیس شده بود. برگهای سبز درختان براق و پررنگ شده بودند و...
۲۵,۲۰۰ ت
۲۵,۲۰۰ ت
دریافت کتاب
1