خب اول درمورد داستان، روان هست اما پر کشش نه. داستان روزمره یک دختر شهرستانی ست که با پشتکار و تلاش زیاد توانسته مدرک تحصیلی معتبری در یکی از رشته های علوم پزشکی تهران اخذ کند و برای زندگی ایده آل تصمیماتی اتخاذ کند که شاید خیلی هم به نفعش تمام نشود... درمورد خوانش اما... راوی به شدت پر مهارت هستند و صدای دلنشین و زیبایی هم دارند که اثر را شنیدنی می کند. یک شوخی هم درمورد رمان های خانم حمزه لو، نمیدونم ایشون چه خصومتی با کادر درمان آقا دارند اون از افسون سبز اینم از این رمان 🤣🤣نظر شخصی درمورد محتوای داستان: ۱. با شخصیت اصلی داستان یکم مشکل شخصی دارم 🤣۲. به نظرم داستان می تونست زودتر از این به اتمام برسه محتوای کلی اون احتیاج به این همه پر و بال دادن نداشت. ۳. خانم حمزه لو خیلی خوب سراغ نقد عموم مردم جامعه میرن و دست روی نقاط خوبی میذارن. به نظرم این نقطه قوت داستان هاشون هست که این رمان هم جدا نبود ازین قاعده. سطح دغدغه های یک دخترجوان بزرگ شده در مناطق دور تر از کلان شهر ها، نوع نگاهش به زندگی و بیان مسائل از زبانش، ملموس بود. یک داستان از روزمرگی های یک دختر برای شنیدن و مطالعه در میان روزمرگی ها... در آخر هم یک جمله از داستان که از زبان شخصیت اصلی بود و خیلی به دلم نشست: «فکر کردم اگر عشق برای یک لحظه حقیقت داشته باشد؛ به کل عمرمان می ارزد.»
ممنون از خانم حمزه لو با این رمان قشنگشون.
فقط مسئلهای که نتونستم باهاش کنار بیام این بود که همه به مرده حق میدادند که خیانت کنه در حالی که نابود شدن زندگی زنش تقصیر اون بود. وفتی یه همسر خوشگل و دوستداشتنی داره، عاشقشه ولی وقتی خودش باعث میشه تبدیل به موجود فلج و زمین گیر بشه و همه توانایی و زیباییاش رو از دست بده پس حق داره بره سراغ خوشبختیاش. پس اون خامم چی که همه چی براش به ته خط رسیده و آینده براش بی معنیه. این چه منطقیه.
پیشنهاد میکنم بخونید و لذت ببرید نویسنده قلم عالی داشت تو توصیف حالات وضعیت شخصیت اصلی داستان که فیروزه نام داشت سبک نوشتن ساده و ملموس بود فیروزه دختر شهرستانی که با تلاش و پشتکارش دانشگاه تهران قبول میشه و بعد در تهران به شغل پرستاری مشغول میشه و ازدواج می کنه نقطه عطف داستان پشتکار و روحیه قوی فیروزه است که ستودنیه.
حقیقتا فکر میکنم کساییکه اینقدر عقدهای و بخیل و نظر تنگن وحتی اینقدر حسادت قلب کوچیک و کثیفشون رو پر میکنه که چشم رو خوبیهای بی چشم داشت دوستو رفیقاشونم میبندن... حقشون خوشبختی نیست... ولی متاسفانه زندگی واقعی پره از هین آدمای عقدهای و حسود و موفق
یه رمان عاشقانه ایرانی خوب بود. که با صدای گرم و رسای خانم اسماعیلی خیلی گوشنواز بود. طوری هر کلمه بیان میشد که کاملا احساسات توی اون کلمه حس میشد. اگه از کتابهای بامداد خمار، کنج بهشت و امثال اینها خوشتون میاد این کتاب هم باب پسند هست
ما ناخودآگاه وقتی تو اوج سختی هستیم به آرامش دیگران حسادت میکنیم و این ارادی نیست این چرایی ها از داشتن ذات خراب نیست اینها از حسرت و سختی زیاده کتاب قشنگی بود اما خوشبختی آخرش کمی رویایی بنظر میرسید
داستان زنی سواستفاده گر، پراز عقده و حسرت، قدر ناشناس که لایق خوشبختی نبود و شد ماجرای ادمهایی که جانماز اب میکشند و پاروی سر دیگران میگذارند و بالا میروند و در جامعه فراوانند
از نظر روانشناسی هرکسی باید تا شش ماه بعد از پایان رابطه قبلی وارد رابطهی جدید بشه نه اینکه به سرعت با اون اوضاع و شرایط... اسم کتاب باید عقدهی فیروزه میبود.