خطر اسپویل:
روایتی است از زندگی مدی مارچ، نوزاد یتیمی که پشت درهای یتیم خانه رها شده و مجبور است برای زندگی بجنگد. بنابراین وقتی به مزرعه فیوفارم می رود و از طرف فرانک براکنبری و خانواده اش مورد استقبال قرار می گیرد، این برخورد را شروعی دوباره برای خود فرض می کند. از طرفی کار کردن در مزرعه سخت است، اما وقتی برای اولین بار در زندگی باور می کند مایکل، پسر مزرعه دار واقعا عاشقش است، حتی کینه خانم تروبریج، خدمتکار خان، نمی تواند در خوشبختی او خدشه ای وارد کند. در ادامه، زمستان سختی مزرعه را نابود و زندگی برانکبری ها را تهدید می کند. به نظر می آید همه چیز از دست رفته است تا این که مدی، ایده ای را مطرح می کند که می تواند همه آن ها را از فقر نجات دهد
کتاب جذابی بود اما چندتا نکته داشت که اذیت میکرد یک سوم داستان که پیش میرود مشخص است که نیک دارد همه را بهم میریزد و تا پایان داستان شما منتظر هستید که حداقل یک نفر شک کند و کاری کند ولی نمیکند که باور پذیر نیست از این گذشته شما حالا داستان را می دانید و این همه کش دادن تا به نقطه روشن شدن داستان برسید خیلی طولانی است و همه اتفاقات پشت هم در اخر داستان می اید که حوصله سربر میشود
من داستانهای صوتی زیادی گوش میدم، اما این واقعا یه چیز دیگه ایی بود. بی نقص، پرازاحساس، بی نظیر، عالی بود. هم از نظر خود داستان که واقعا درعین پیچیدگی یک داستان جدید جالب و پراز شوکه بود وهم از نظراحساس. تمام نیازمندی هایی که یک فرد از یکداستان عالی نیازدارد رااین داستان زیبا دربردارد. به همه توصیه میکنم که حتما این داستان زیبارو از دست ندید.
کتاب جذاب و شیرین و سرگرم کننده بود و مدام دوست داشتی بفهمی بعدش چی میشه دو روزه تمومش کردم. گوینده بسیار حرفهای روایت کرد آفرین به تسلطشون.... نویسنده گاهی مسائل رو کش میداد و گاهی راحت از موضوع میگذشت و آخر داستان یهوووو پشت سر هم مسائلی گفته شد که اصلا برای من قابل فهم نبود نسبتهایی که گفته شد خیلی پیچیده بودند. به نظرم ترجمه ایراد داشت.
شنیدن این کتاب مثل شنیدن قصه های پدربزرگ مادربزرگ ها تو شبای بلند و سرد زمستون، زیر کرسی یا کنار شومینه میمونه. یک قصه دوست داشتنی، بدون پیچش های دلهره آور. روایت فراز و فرودهای زندگی یک دختر نوجوان یتیم در کنار خانواده ای که اونو به سرپرستی می گیرن. داستانی آرامش بخش، گیرا و دوست داشتنی با صدای زیبا و اجرای بی نظیر خانم پاک ذات.
با سلام و خدا قوت من متوجه نشدم نیک چطوری برادر ناتنی مدی بود و مثل پدرش خودشو دار زد؟؟؟ و شوهر یا نامزد آمیلیا خودشو دار زده بود، یعنی بابای نیک شوهر آمیلیا بود بعد جنی دختر آمیلیا بود ولی مدی میشد عمهی جنی؟؟؟ پس نیک میشد عموی جنی؟ هریت نسبتش چی بود؟؟؟؟ بخدا مغزم ترکید یکی لطفا راهنمایی کنه خواهشا
اول از همه تشکر از خانم پاک ذات که واقعا حرفهای اجرا کردند و به جای تمام کاراکترها صحبت کردند (به جای بچه، پیرمرد، پیرزن، دختر، پسر و........) در مورد داستان هم باید بگم میتونست یه کم کوتاه تر باشه ولی در کل یک عاشقانه زیبا با پایانی غافلگیر کننده و زیبا بود
داستان ملایم وپرماجرایی بود البته بدون هیجان، سرگرم کننده هم بود، مهارت استاد پاک ذات درارائه کاراکترهای مختلف ستودنیست، ولی اینکه یک نوجوان بتواند در سرنوشت افراد دیگر خانواده چنین نقشی داشته باشد وکسی حتی توجهش هم جلب نشود عادی بنظر نمیرسد. با تشکر از همه هنرمندان گرامی
داستانی سرشار از عشق و دوستی، تعهد، فداکاری، تلاش و استقامت و در مقابل کینه و دشمنی! داستان قلمی روان و گویشی دلچسب داشت. در نیمه های داستان احساس میکردی که رازهای داستان رو حدس زدی ولی در پایان داستان ارتباط بین این رازها تکاندهنده و در عین حال بسیار شیرین بود.
«دختر گل لاله» برای من رمانی دلنشین و خواندنی بود. داستان از همان ابتدا توانست توجهم را جلب کند و تا پایان علاقه ام را حفظ کند. نقطه قوت کتاب، شخصیت های باورپذیر و فضاسازی خوب آن است؛ به خصوص اینکه احساسات و روابط انسانی به شکلی قابل لمس روایت می شوند.
رمان نسبتا خوبی بود. اما بنظرم بعضی قسمتها رو نویسنده نتوانسته بود باورپذیر کنه. گاهی افرادی که بنظر باهوش میومدن، در یک مرحله خیلی مهم از داستان بسیارساده لوحانه رفتار میکردن. مرحله ای از داستان زندگی مایکل هم کاملا فراموش شد جزییاتش بیان بشه
کتاب خوبی بود. راستش از همون اوایل داستان میشد حدس زد چی به چیه و کی به کیه و چرا خانم هریت اینقد با مدی بیچاره مشکل داره. گوینده داستان خانم پاک ذات مثل همیشه عالی اجرا کردن. از شنیدن کتاب لذت بردم و شنیدن کتاب رو به دوستان کتاب دوست توصیه میکنم
عالی بود، نمیشد گوش کردن بهش رو متوقف کرد. نویسندگی عالی و اجرای مریم پاک ذات هم مثل همیشه فوق العاده بود. ایشون بی نظیرن 🌷 من یک قسمتش رو متوجه نشدم اونم دلیل زندگی خانواده مدی در جنگل و اینکه چرا بعد از سپردن به یتیم خونه، دنبالش نرفتن؟
بسیار ریبا بود. ملایم و عاشقانه. با تاکید بر اهمیت ابراز محبت. گاهی قابل پیش بینی بود. اما ایرادی نداشت. قرار نبود یک داستان معمایی بشنویم. یک داستان عاشقانه با توصیههای روانشناسانه بود. و اجرا عالی بود….
داستانی بسیار دلنشین بود، چون من خیلی کتاب جنایی خوندم تقریبا از اول میدونستم آخرش چی میشه ولی با این همه خیلی دوسش داشتم و از شنیدنش مخصوصا با صدای دلنشین گوینده لذت بردم.
این اصلا باور پذیر نیست که همه رازها و اتفاقات در اخر داستان فاش شود..... در روستا و شهرهای کوچک این همه بی خبری و این هم معما بی معنی است داستان کودکانه است
کتاب با اینکه بعضی جاها حرص آدم رو در میاورد اما کتاب خوبی بود و موضوعی شبیه به آنشرلی داشت تا اواسط کتاب بعد یهو همه چیز تغییر میکنه و متفاوت و جالب میشه
روایتی است از زندگی مدی مارچ، نوزاد یتیمی که پشت درهای یتیم خانه رها شده و مجبور است برای زندگی بجنگد. بنابراین وقتی به مزرعه فیوفارم می رود و از طرف فرانک براکنبری و خانواده اش مورد استقبال قرار می گیرد، این برخورد را شروعی دوباره برای خود فرض می کند. از طرفی کار کردن در مزرعه سخت است، اما وقتی برای اولین بار در زندگی باور می کند مایکل، پسر مزرعه دار واقعا عاشقش است، حتی کینه خانم تروبریج، خدمتکار خان، نمی تواند در خوشبختی او خدشه ای وارد کند. در ادامه، زمستان سختی مزرعه را نابود و زندگی برانکبری ها را تهدید می کند. به نظر می آید همه چیز از دست رفته است تا این که مدی، ایده ای را مطرح می کند که می تواند همه آن ها را از فقر نجات دهد