خیلی خوشم امد از داستان
داستان تازهای بود
داستان در بارهی زنی بود که از اینکه داشت ازدواج میکرد خوشحال بود که از تنهایی راحت شده و دیگه تنها نیست
اما از بخت بدش داستان یه جور دیگهی بود
وقتی به تهران رفت برای عقد شوهراینده شو دید
که چشماش چپ موهاش ریخته و دندون نداشت مرد ۲ تا دختر داشت و همسرش سکته کرده بود و تازگیا فوت کرده بود
یه مادر مریض داشت و خواهرش از مادرش پرستاری نمیکرد و قرار بود این دخترو برا برادرش بگیره که پرستاری مادرشو بکنه وقتی عیبهای شوهرشو میدید میگفت که خودشم عیب داره و دلداری میداد و میگفت بهتر از تنهاییه خواهرش بهش گفته بود تو که دستت تو جیب خودته شوهر میخوای چیکار
وقتی رفت تویه کوچه صدای شوهر اینده شو شنید که داشت میگفت این زنو میگیرم تویه خونه نمیاریم و میذارمش پیش مادرش باشه پرستاری شو بکنه و اگه مادرش فوت کرد حتما طلاقش میده
دختر هم دلش برای خونه خودش تنگ شد برایه خاله رقیه و دید رکب خورده و اون حرفا همش دروغ بوده
ممنون از کتابراه
داستان مشکل ازدواج است. دختری که فقط زیبایی چندانی ندارد به میان سالی رسیده پرستاری عالی برای پدر ومادرش بوده. سختی بسیار کار او را شیر زنی زحمتکش و قابل و آبدیده کرده چندی ست که استقلال مالی پیدا کرده به واسطه پشتکارش. درست در زمانیکه قرار است مشکلاتش کم شود. بزرگان وسالخوردگان به اصطلاح خیر اندیش برایش تحفه ای پیدا کرده اند دیدنی و شنیدنی با اختلاف سنی و بچه داشتن و زشتی بسیار و چاقی بیش از حد او کاری ندارند چون دستش به دهانش میرسد کافی ست. تنها خواهرش او رامنع میکند ولی تنهایی سخت است و روزگار کج رفتار و سالخوردگان بیخرد برای دختربیچاره خانه بخت نمیخواهند. اوراتقدیم فردی میکنند که هیچ نقطه مثبتی ندارد بجز مال و اموال. دخترسیاه بخت فقط قرار است پرستارمادر وکارگر خانه فرد باشد و متاسفانه واقعیت جامعه فقر زده ما جز این نیست. ممنونم از تمام عزیزان روشنگر کتابراه
داستان مشکل ازدواج است. دختری که فقط زیبایی چندانی ندارد به میان سالی رسیده پرستاری عالی برای پدر و مادرش بوده سختی بسیار کار او را شیر زنی زحمتکش و قابل و آبدیده کرده چندی است که استقلال مالی پیدا کرده به واسطه پشتکارش درست در زمانیکه قرار است مشکلاتش کم شود. بزرگان و سالخوردگان به اصطلاح خیر اندیش برایش تحفه ای پیدا کرده اند دیدنی و شنیدنی با اختلاف سنی و بچه داشتن و زشتی بسیار و چاقی بیش از حد او کاری ندارند چون دستش به دهانش میرسد کافیست تنها خواهرش او را منع میکند ولی تنهایی سخت است و روزگار کج رفتار و سالخوردگان بیخرد برای دختر بیچاره خانه بخت نمیخواهند. اورا تقدیم فردی میکنند که هیچ نقطه مثبتی ندارد بجز مال و اموال دختر سیاه بخت فقط قرار است پرستار مادر و کارگر خانه فرد باشد و متاسفانه واقعیت جامعه فقر زده ما جز این نیست. ممنونم از تمام عزیزان روشنگر کتابراه
داستان در مورد زنی ۴۵ ساله هست که تصمیم میگیرد ازدواج کند تا از تنهایی در بیاد و قرار هست با خواهر شوهر آینده به تهران برود شوهرش مسلم زیبا نبود اما او مدام به خود دلداری میداد که خودش نیز زیبا نیست و در ده با خاله رقیه زندگی میکرد اما وقتی به تهران آمد تا مادر مسلم را ببیند همید که او یک پیرزن مریض هست که با کپسول نفس میکشد زن قبلی مسلم ۶ ماه قبل سکته کرده بود و مرده بود زنی که بسیار برای مادر مسلم پرستار بود و آنها میخواستند که او از مادر مریضشان مراقبت کند مسلم پنهانی با دخترانش تلفنی صحبت کرد و گفت او هیچگاه جای مادرشان را نمیگیرد و وقتی مادرش مرد او را طلاق میدهد حتی خانه مادر مسلم از خانه خودش جدا بود ن با شنیدن این حرفها ناراحت شد و دلش برای خاله رقیه تنگ شد پس از ازدواج منصرف شد و به ده برگشت.
این کتاب صوتی بسیار زیبا بیان شده بود. چقدر خوب درددل یک پیردختر که قسمتش نشده ازدواج کند و کسی او را نخواسته است وقتی به آخر داستان رسید بدجور دلم برای این دختر ۴۵ساله سوخت. آقا مسلم او رو دوست نداشت فقط کنیزی و پرستاری از مادرش را میخواست انجام بدهد و برای اینکه پول به پرستار ندهد میخواست او را عقد کند که بشود وظیفه برایش. چقدر بد که به نام دوست داشتن از آدم سواستفاده کنند و کم نیستند در جامعه ما اینجور آدمها. متاسفانه چه بسیار انسانهایی که با دل دخترها بازی میکنند و فکر میکنند که آنها متوجه نمیشوند. با شنیدن این داستان بدجور دلم برای خودم سوخت. اصلا بهتره یه دختر درس بخونه و مستقل باشه اصلا شوهر هم نداشته باشه مهم نیست. مهم این هست که آدم خدا رو داشته باشه. زندگی درد قشنگیست که جریان دارد....
خطر اسپویل
داستان راجع به دختری ساده و روستایی است که به تنهایی در خانه روستایی شان زندگی میکند. یکی از همسایه ها که ساکن تهران هستند و در روستای آن ها ویلایی تفریحی دارند، او را برای برادرش خواستگاری میکند. دختر که به زعم خودش سنش خیلی بالا رفته و بر و روی چندانی هم ندارد، علی رغم اینکه از ظاهر مرد خوشش نمی آید، برای فرار از تنهایی و با هزاران آرزو و وعده های شیرین به خودش، برای ازدواج با مرد، با خواهر او به تهران میرود. ولی بعد متوجه میشود که قصد آن خواهر و برادر، فقط گرفتن خدمتکاری رایگان برای مادر پیرشان بوده و از تنهایی این دختر سوء استفاده کرده اند حرفهای ناگفته پشت داستان، زیاد و قابل تأمل است. و باعث شادی روح است که چنین نویسنده هایی با ذهن و قلمی قوی، همزبان و هموطن ما هستند.
داستان راجع به دختری ساده و روستایی است که به تنهایی در خانه روستایی شان زندگی میکند. یکی از همسایهها که ساکن تهران هستند و در روستای آنها ویلایی تفریحی دارند، او را برای برادرش خواستگاری میکند. دختر که به زعم خودش سنش خیلی بالا رفته و بر و روی چندانی هم ندارد، علی رغم اینکه از ظاهر مرد خوشش نمیآید، برای فرار از تنهایی و با هزاران آرزو و وعدههای شیرین به خودش، برای ازدواج با مرد، با خواهر او به تهران میرود. ولی بعد متوجه میشود که قصد آن خواهر و برادر، فقط گرفتن خدمتکاری رایگان برای مادر پیرشان بوده و از تنهایی این دختر سوء استفاده کردهاند حرفهای ناگفته پشت داستان، زیاد و قابل تأمل است.
با سلام قصهی کتاب صوتی تیر چوبیهای تار سقف نوشتهی عاطفه فرخی فرد از زاویه دید زنی چهل وپنج ساله روایت میشود که به تنهایی زندگی میکند. او هیچ وقت ازدواج نکرده و بعد از فوت پدر و مادر پیرش، از طریق یک مغازهی کوچک سبزی فروشی، خرج زندگیاش را درمی آورد. او از دار دنیا تنها یک خواهر دارد که ازدواج کرده و به شهر رفته، و یک همسایهی پیر که از بابت لطف و محبتش او را خاله صدا میزند. او یاد گرفته در تمام زندگیاش به خود متکی باشد، اما به تازگی، پیدا شدن سروکلهی یک خواستگار تازه او را هوایی کرده تا طلسم تنهاییاش را بشکند و سروسامانی بگیرد. با سپاس
داستان زیبایی هست درباره دختر میانسالی که ازدواج نکرده و بزرگترها او را تشویق به ازدواج با مردی میکنند که ظاهر بدی دارد و همسرش را به تازگی از دست داده.. دختر زمانی که به خانهی مرد میرود میفهمد که او فقط برای هزینه نکردن و استخدام نکردن پرستار، تصمیم به ازدواج دارد. داستان واقعا ناراحت کننده بود و به شدت عصبیم کرد، ولی متاسفانه واقعیت داره. همکاری خوب نویسنده و گوینده باعث شده بود احساس اون دختر را به خوبی درک کنم و اصلا انگار جای او بودم. احساس شرم، غم، سردرگمی، آوارگی، حیرت... همه رو داشتم و حتی انگار صدای شکستن قلب دختر رو هم شنیدم.
خطر اسپویل :
داستان یه دختر تنها و یتیم که سنش تا ۴۵ رسیده و و ازدواج نکرده وحالا برایش یه خواستگار زن مرده بدقیافه با دوتا بچه دختر اومده و مونده که بله بگه و سر پیری وکوری تنها نمونه یا بازم تنها بمونه که با خواستگار با خواهرش میاد دنبالش تا ببرش هم خونه زندگی اینده اش رو ببینه هم خرید کنه وهم عقد ولی با رفتن به خونه خواستگار ماجراهایی پیش میاد وخیلی از چیزها که ازش پنهان کرده بودن رو میشه. خیلی خوشم اومد از داستان روان وساده و واقعی.
واقعا سپاس از نویسنده برای پرداختن به موضوع کهنه و قدیمی و همیشگی زن وجایگاه نداشته ی زن! بخصوص اگراز سن ازدواجش کمی گذشته باشد نویسنده گرامی دقیقا واقعیت جامعه و نظر مردم در مورد زن ترشیده) به اصطلاح عقب مونده های ذهنی ( رو روایت کرده، که پس از قرن ها بحث و جدل و آمدن پیامبران متعدد و قوانین حقوق بشری هنوز زن حق انتخاب و نظر دادن و تصمیم گیری و حقوق برابر و ابتدایی ترین خواسته ها رو ندارد سپاس
با سلام به کتابراه عزیز و خوانشگر محترم داستان بسیاری از زنان و دختران سرزمینم که بدون پشتوانه مالی و معنوی زندگی میکنند و در این میان هستند کسانی که از این نقاط ضعف آن ها استفاده میکنند و ادای عاشقان رو در میارند و اونا رو به بردگی میبرند. دختر داستان خوشبختانه به موقع فهمید و خودش رو از دست اون مرد نجات داد. جالب و شنیدنی بودحتما گوش کنید.
کتاب در مورد خواستگاری از دختری است که به سن ۴۵ سالگی رسیده و به اصطلاح عامیانه پیر دختر شده و با اینکه دختر از نظر مالی توانسته تا حدودی به استقلال برسد باز برای فرار از تنهایی حاضر میشود به مردی که به هیچ وجه مورد پسندش نیست بله بگوید مطالب نویسنده در ایجا بیانگر بی ارزشی مقام زن در فرهنگ و جامعهی ایرانی میباشد که متاسفانه ریشه در جهالت و نادانی دارد. تشکر از کتابراه
چقدر دردناک بود، امیدوارم که زنان بتوانندبه مرور زمان جایگاه خود را بیابند، و دیگر بازیچه مردان هوس باز و به هرطریقی از جمله همین داستان مورد سواستفاده خدانشناسان نشوند، قصه دردناک بود ولی نه اینکه تخیلی باشد، حقیقتی تلخ که شاید بارها با انواع آن در جامعه و سواستفادههایی که از این قشر میشود درگیر هستیم، به امید روزی که انسانها انسان باشند، سپاسگزارم
داستان درباره دختر میانسالیست که ازدواج نکرده و بزرگترها او را تشویق به ازدواج با مردی میکنند که ظاهر بدی دارد و همسرش را به تازگی از دست داده، دختر زمانی که به خانه مرد میرود میفهمد که او فقط برای اینکه هزینهای بابت پرستار ندهد با اون ازدواج کرده، داستان واقعا ناراحتت کننده بود ولی متاسفانه واقعیت داره در جامعه. ممنون از کتابراه عزیز
داستان روایت یک دختر است که به میانسالی رسیده و مستقل است و فکر میکند ازدواج نهایت خوشبختی است و از تنهایی درمیآید اما دریغ از اینکه افرادی هستند که اینرا نقطه ضعف دانسته و فکر میکنند با ازدواج با این دختران او را به کعبه آمال میرسانند اما متاسفانه این یک نمونه از سو ء استفاده از یک دختر است.
داستان در مورد زنی ۴۵ ساله است که به خاطره تنهایی میخواد ازدواج کند و با وجود اینکه شوهرش چهره زیبایی نداشت و دو دختر داشت به خودش دلداری میداد حداقل دیگه تنها نیستم و یه همدم دارم و خودم هم چندان زیبا نیستم ولی وقتی میره پیش خواهر شوهرش متوجه میشه که قضیه اونطور که اون فکر میکرده نیست
ماجراى داستان واقعى و قابل توجه بود دردى که گریبان دختران را گرفته و گویى همه ى زندگى ازدواج است در غیر این صورت با دیده ى تحقیر دیده میشوند و عاقبت مجبورند به هر نوع ازدواجى راضى شوند تا نقل مجالس نباشند فضا خوب توصیف شده بود و حال و هواى دختر هم خوب وصف شده بود
ممنونم از کتابراه عزیز و خانم عاطفه فرخی فرد محترم، به خوبی می شود با داستان ارتباط گرفت و همراه شد مزه ی تلخ داستان بخوبی قابل درک و فهم هست. ولی خب با اینکه داستان به خوبی فرود آمد ولی من انتظار داشتم که به این زودی تمام نشود و بعد از این تجربه شهناز چه موضعی می گیرد.
داستان غم انگیزی بود داستان درمورد دختری است که ۴۵ سال دارد و هنوز ازدواج نکرده است تا اینکه زنی اورا برای برادرش لقمه میگیرد ولی دختر قبل از ازدواج با آن مرد متوجه میشود که آنها فقط میخواهند از او سو استفاده کنند و بس😔
درود با تشکر از خانم فرخی فرد و خانم عظیمی عزیز که رحمت خوانش داستان را داشتند، داستان کوتاه، شیرین و واقعگرا بود، دختری چهل و پنج ساله از روستا که جز پیرزن همسایه یار و یاوری نداره و منبع درآمدش از سبزی فروشی هست. سپاس از کتابراه
سلام. من کمتر کتابهایی ک نویسندگان جوان و کم تجربه دارن رو میخونم اما واقعا این کتاب رو با گویندگی بسیار عالی خانم عظیمی خیلی زیاد دوس داشتم تا حالا شاید حدود ده بار گوش دادم وداستان رو در ذهنم مجسم کردم
وای چقدر دوستش دارم فکر کنم ۵۰ بار گوش دادم عاشق بیان گوینده و متن روان و ساده داستانم یکی از بهترین کتاب صوتی که لذت بردم از شنیدنش مرسی از گوینده داستان که زیباییه داستانو چندین برابر کردن با بیان دلنشینشون
جالب بود نویسنده یک موضوع تکراری رو یه جور دیگه بیان کرده بود که واقعا خوشم اومد. موضوع مهم داستان خود کم بینی زن و خود بزرگ بینی مرد و خواهرش بود. دختر بیچاره اگه خودشو دست کم نمیگرفت شاید وضعیتش بهتر بود.
این برنامه عالیه از این کتاب خوشم اومد، از همه ی کتاب ها خوشم میاد. مخصوصا کتاب هایی که رایگان هستن. پیشنهاد می کنم که اگه میشه کتاب های دفترچه خاطرات چارلی کوچولو رو هم به این برنامه اضافه کنید چون که خیلی باحال هستند.
عجب داستانی بود! خوبه که فقط در حد داستانه و امیدوارم بر اساس واقعیت نباشه. آدم از دشمن بخوره خیلی بهتر از آشناست. درس خوبی میده به آدم این داستان ها. پیشنهاد میشه گوش کنید.
هم راوی به بهترین نحو روایت کرد هم خود کتاب و داستان متن روان و بدون گزافه گویی بود. محتوا به اندازه کافی در نظرات دوستان امده من فقط پیشنهاد میکنم حتماً گوش بدید و لذت ببرید.
متن آن خوب بود وگویندگی صدا پیشه هم عالی بود و داستان بیرحمی و خودخواهی آدمها و سوء استفاده از انسانهای بیپناه را خوب به تصویر کشیده بود و به نظر من ارزش وقت گذاشتن را داشت
همه چیز در این کتاب فوقالعاده کنار هم چیده شده است. از موضوع کتاب تا به تصویر کشیدین محله و خونه و آدماش، تا گفتار شیرین راوی در یک جمله دلچسب بود شنیدن این کتاب.
برای علاقه مندان به داستانهای کوتاه بد نیست هرچند با توجه به اینکه راوی چندان مسلط نیستند به نظرم نسخه چاپی بهتر باشه شاید نود کتاب هم داستان شیرینی داره به نظرم
موضوع کتاب جالب و واقعیتی تلخ بود. کسانی هستند که نه از تنهایی رهایی دارند و نه از انجام کارهای سخت. گوینده هم جالب حرف میزد البته بعضی مواقع در بیان زیاده روی میکرد
چه خوب است یکی آدم را بخواهد آن هم از ته دل داستان دختر تنهایی که در ۴۵ سالگی برای فرار از تنهایی با دید مثبت ازدواج می کند و وقتی به تهران می آید دردناک بود.
قشنگ بود داستانش واقعا خوشم اومد -خیلی جالب بود اینکه زن دومش رو میخواست برای این بگیره که پرستار مادرش بشه تا پول پرستار نده -هم اینکه از دختراش مراقبت کنه
داستان تازهای بود
داستان در بارهی زنی بود که از اینکه داشت ازدواج میکرد خوشحال بود که از تنهایی راحت شده و دیگه تنها نیست
اما از بخت بدش داستان یه جور دیگهی بود
وقتی به تهران رفت برای عقد شوهراینده شو دید
که چشماش چپ موهاش ریخته و دندون نداشت مرد ۲ تا دختر داشت و همسرش سکته کرده بود و تازگیا فوت کرده بود
یه مادر مریض داشت و خواهرش از مادرش پرستاری نمیکرد و قرار بود این دخترو برا برادرش بگیره که پرستاری مادرشو بکنه وقتی عیبهای شوهرشو میدید میگفت که خودشم عیب داره و دلداری میداد و میگفت بهتر از تنهاییه خواهرش بهش گفته بود تو که دستت تو جیب خودته شوهر میخوای چیکار
وقتی رفت تویه کوچه صدای شوهر اینده شو شنید که داشت میگفت این زنو میگیرم تویه خونه نمیاریم و میذارمش پیش مادرش باشه پرستاری شو بکنه و اگه مادرش فوت کرد حتما طلاقش میده
دختر هم دلش برای خونه خودش تنگ شد برایه خاله رقیه و دید رکب خورده و اون حرفا همش دروغ بوده
ممنون از کتابراه