خطر اسپویل:
دختر جوانی است که از همان ابتدای قصه، او را با حالی نذار و پریشان می بینیم. او به پهنای صورت اشک می ریزد و تنها جمله ای که به زبان می آورد این است: «تقصیر من بود». حال دختر آنقدر خراب است که پاسخ درستی به سوالات مادرش نمی دهد؛ چه چیزی تقصیر اوست؟ چرا گریه می کند؟ چرا از دلیل حال بدش چیزی نمی گوید؟ اما او فقط یک جمله را تکرار می کند: «تقصیر من بود» با رفتن به سمت باشگاه، دلیل گریه های دختر روشن می شود. اعضای باشگاه در میان جستجو و سوال و جواب های مأموران پلیس، اشک می ریزند و از دلیل قتل یکی از هم تیمی هایشان، اظهار بی اطلاعی می کنند. دختر جوانی در روز شنبه که باشگاه تعطیل بوده، در آن جا به قتل رسیده و کسی هویت قاتل و یا انگیزه ی او برای این قتل را نمی داند. با آمدن شخصیت اصلی که راوی داستان هم هست، کم کم هویت قاتل نیز شناسایی می شود. اظهارات و اعتراف های او خبر از وجود غریبه ای با ماشین دویست وشش می دهد که عادت داشته بهار، دخترِ به قتل رسیده را، در روزهای شنبه در باشگاه خالی ملاقات کند. ممنونم عزیزم از کتابراه
خطر اسپویل
دختر جوانی است که از همان ابتدای قصه او را با حالی نذار و پریشان میبینیم او به پهنای صورت اشک میریزد و تنها جملهای که به زبان میآورد این است تقصیر من بود. حال دختر آنقدر خراب است که پاسخ درستی به سوالات مادرش نمیدهد؛ چه چیزی تقصیر اوست؟ چرا گریه میکند؟ چرا از دلیل حال بدش او چیزی نمیگوید؟ اما فقط یک جمله را تکرار میکند تقصیر من بود با رفتن به سمت باشگاه دلیل گریههای دختر روشن میشود اعضای باشگاه در میان جستجو و سوال و جوابهای مأموران پلیس، اشک میریزند و از دلیل قتل یکی از هم تیمی هایشان اظهار بی اطلاعی میکنند. دختر جوانی در روز شنبه که باشگاه تعطیل بوده در آن جا به قتل رسیده و کسی هویت قاتل و یا انگیزهی او برای این قتل را نمیداند با آمدن شخصیت اصلی که راوی داستان هم هست کم کم هویت قاتل نیز شناسایی میشود. اظهارات و اعترافهای او خبر از وجود غریبهای با ماشین دویست وشش میدهد که عادت داشته بهار دختر به قتل رسیده را در روزهای شنبه در باشگاه خالی ملاقات کند.
ممنونم از کتابراه
داستان در مورد قتل دختری بنام بهار است در روز تعطیلی باشگاه بدنسازی بانوان که او با اجازه مربی باشگاه اجازه گرفته تا بهمراه شخصی که ناآشناست و در باشگاه ثبت نام نکرده در ایام تعطیلی، کلید داشته باشد و در باشگاه تردد کند. راوی قصه نگین نامی است که ماههاست عضو باشگاه است و در همسایگی باشگاه با مادرش سکونت دارد و میداند بهار با مردی آشناست و معاشرت داشته که احتمالأ قاتل اوست. و اکنون خود را مقصر میداند که از رابطه خارج از عرف بهار با خبر بوده ولی به هم باشگاهیان و خصوصا مربی اجازه نداده تا غیبتهای بهار که با مرد غریبه ارتباط دارد را به اطلاع خانوادهاش برسانند. جالب است که بهار تنها دو ماه است که عضو باشگاه شده و در این مدت همراهی آژانس و برادرش کنار او ثابت کرده که خانوادهاش در تردد به او بی اعتمادندولی کلید دار باشگاه شده. قصه صوتی بشدت ضعیف و غیر معقول بود و جای تاسف دارد که همچین قصههای غیر منطقی مجوز نشر در کتابراه را کسب کردهاند.
داستان کتاب صوتی "تقصیر من بود" که به قلم فاطمه درویشی نوشته شده داستان کوتاه و مفیدی هستش اگرچه خوانش خیلی عالیای نداره اما به نظرم داستان نسبتا خوبی بود
داستان راجع به دختریه که در یک باشگاه به قتل میرسه و دوستش که هر روز این دختر رو میدیده با یک نفر میره و میاد وقتی مربی شون میخواد به خانوادهی اون دختر اطلاع بده مانعش میشه و میگه زندگی ما نیست و به خودش مربوطه و این بی توجهی باعث میشه فردای اون روز اون دختر به قتل میرسه و در نهایت دوست اون دهتر متوجه میشه بی توجهیش نسبت به اشتباه دوستش چقدر میتونسته خطرناک باشه و در نهایت باعث چنین اتفاقی شده...
خوبه که یاد بگیریم به درستی به اطرافمون توجه کنیپ و این توجه درست لازمهاش اینه به دور از فضولی و جهت کمک به هم دیگه باشه!
با تشکر از کتابراه بابت کتابهای خوبش🙏🏻🌺
داستان در مورد دو دختری به نام نگین هست که خود را مقصر اتفاق پیش آمده میداند قتل دوستش در داخل باشگاه. در واقع دختر دوستش بهار در ساعت ۴ اشگاه را ترک میکرده و ساعت ۵ یآمده و از باشگاه به خانه میرفته چ بچهها و مربی باشگاه فهمیده بودن و میخواستند دانند که او کجا میرود و به نگین بگویند ه به خانوادهاش اطلاع دهیم اما نگین گفت به ما و باشگاه مربوط نیست شاید خانوادهاش میداند. او بعدهاهمه را به پلیس تعریف کرد و یک چیز دیگر که به آن خواسته آبروی بهار را نبرد و به هیچکس نگفته نیز تعریف کرد اینکه بهار از یک ماشین ۲۰۶ پیاده شده که در آن چهره یک مرد دیده شده با کمک او چهره مرد را شبیه سازی کردن و با استفاده از دوربینهایی که در خیابان نصب شده بود به جستجوی قاتل رفتند.
این داستان کوتاه خیلی آموزنده هست. به همهی ما یاد میده حواسمون رو به خوبی به اطرافمون جمع کنیم. اگر جایی کمکی از دستمون برمیومد، دریغ نکنیم. اما به نظر من دختر قصه واقعا تقصیری نداشت. ما روزانه آدمهای زیادی رو اطرافمون میبینیم که شاید خیلی کارها رو انجام بدهند، دلیلی نداره به اطرافیانشون اطلاع بدیم وگرنه اینقدر این مسائل زیاده که همش باید در حال نصیحت کردن و اطلاع دادن باشیم. وقتی هم که همچین مسائلی پیش میاد، خودسرزنشگری بیفایدهترین کار هست. اون دختر از کجا میدونست چه اتفاقی میفته که کاری انجام بده و اصلا مگه چه کاری از دستش برمیومد.
با سلام به کتابراه عزیز و تیم محترم کتابراه
داستان یه جورایی برای دختران جوان آموزنده اس که با هرکسی دوست نشوند و اگر دوست شدند سریعا اعتماد نکنند. تم اصلی داستان خوبه و خوانشگر هم خوب اونو میخونن ولی بنظرم حتی بعنوان یه داستان کوتاه هم، زیادی ناقصه
مثلا معلوم نیست که بهار چرا به قتل رسیده و انگیزه قاتل اصلا چی بوده و اینکه اصلا صاحب باشگاه کلید باشگاه رو چرا باید به بهار بده؟
دختر داستان چرا مقصره؟
در کل داستان پر از ابهامه و بنظرم سرهم بندی شده
هستش
غیر از نتیجه گیری که از ابتدا گفتم، بنظرم داستان جالبی نبود.
بازم ممنون از کتابراه عزیز
صدای گوینده و خوانشش رو نمیپسندم
اما درمورد داستان باید بگم اولین نکتهاش دوستیهای نابجاس که فکر میکنن دارن به طرف خوبی میکنن که درواقع اشتباهه
دوم اینکه کاش وقتی فهمیدن با بهاره صحبت میکردن پنهان کردن یه بحثه حفظ ابروش هم یه بحث دیگه. باید از در صلح وارد میشدن.
از طرفی بنظرم یه نکته دیگهای که وجود داره اینه که بدون اطلاع خانواده یا حالا دوست و آشنا با هیچ پسری نه آشنا بشید نه جایی تنها برید.
مراقبت از خود رو بنظرم یاد میداد
با سلام راوی داستان کتاب صوتی تقصیر من بود اثر فاطمه درویشی، دختر جوانی است که از همان ابتدای قصه، او را با حالی نزار و پریشان میبینیم. او به پهنای صورت اشک میریزد و تنها جملهای که به زبان میآورد این است: «تقصیر من بود». حال دختر آنقدر خراب است که پاسخ درستی به سوالات مادرش نمیدهد؛ چه چیزی تقصیر اوست؟ چرا گریه میکند؟ چرا از دلیل حال بدش چیزی نمیگوید؟ اما او فقط یک جمله را تکرار میکند: «تقصیر من بود» با سپاس فراوان
داستان در مورد پنهانکاری و دلسوزیهای نابجا است. دوستیهای خاله خرسه مانند. در جامعه سنتی رابطه خارج از ازدواج پسندیده نمیشود بخاطر تفاوتهایی که جامعه و قانون و سنتها در مورد دختر و پسر قائل شدهاند. متاسفانه این روابط اگر آزادتر میبود و تحت نظارت اینگونه حادثههای تلخ بوجود نمیآمدند. درجامعه امروزی نمیتوان بصورت سنتی زندگی یا ازدواج کرد چون هیچگونه شناختی مردم از هم ندارند و هیچگونه آموزشی هم داده نشده است. ممنونم از کتابراه
داستان جالبی نداشت و از ابتدا پایان داستان مشخص بود هر چند گویش فوق العاده افتضاح خانم کامکار تنها جذابیت و شور هیجان داستان رو هم گرفته شاید خوندن متن ارزش داشته باشه ولی با گویندگی بسیار افتضاح خانم کامکار اصلا گویندگی شبیه خوندن انشا بچه ی دبستانی بود حتی لحن و تن صدای زیبایی هم نداشت یک آدم فوق العاده معمولی گوینده کتاب بود. اصلا پیشنهاد نمیشه وقت هدر کردنه
اینکه دختری که معتمد نیست، کلیددار باشگاه باشه و اینکه رابطه دوستانهی دختر را، دوستش ب خونوادش نمیگه پس گناهکاره (بااینکه قبل از اون دلیلی برای کشته شدن دختر وجود نداشت) غیر منطقیه و سه ستاره دادم به خاطر اینکه شاید از داستان بشه این نتیجه را گرفت که به اطراف و اطرافیان بی توجه نباشیم هرچند در این اوضاع همینکه گلیم خودت را از آب بکشی شاهکار کرده ای
کتاب کوتاه اما پر مفهومی بود
گاهی وقتا گفتن به من مربوط نیست زندگی خودشه من دخالت نمیکنم باعث میشه کاره جبران ناپذیری پیش بیاد
داستان در بارهی دختری بود که تویه باشگاه به قتل رسیده بود
دوستلش دیده بودن هر روز با پسره میره و میاد میخواست مربی به مادرش بگه اما اون یکی دختر گفته بود بیخیال زندگی خودشه
ممنون از کتابراه
داستان درموردملاحظه کاریهایی است که معمولا همه دارند و همه هم با نیت خیرخواهانه این کار راانجام میدهند غافل ازاینکه چه عاقبتی درپیش دارد قهرمان داستان هم به حساب خودش رازداری کرده ونخواسته باآبروی دوستش بازی کند وبه همین دلیل خودش رامقصر میداند وسنگینی بارگناه ملاحظهای که کرده بردوشش است. باسپاس ازدست اندرکاران کتاب راه🌹
کلا داستانهای کوتاه ایرانی رو خیلی دوست دارم ولی این دیگه خیلی کوتاه وبدون هیچ جذابیتی بود. بیشتر شبیه انشا کلاس دوم سوم دبستانیها بودشاید فقط بشه گفت اینایی که میگن زندگی خودش به ما مربوط نیست دخالت نکنید باید اینو گوش کنند البته فضولی وخبر چینی اصلا خوب نیست ولی بی تفاوتی هم خوب نیست
خیلی خیلی قشنگ بود و البته آموزنده برای دختر 19 ساله این داستان را گذاشتم او هم با من هم عقیده بود درس خوبی بود که گاهی بی توجهی ما عواقب بدی خواهد داشت. گاهی یک تصمیم کوچیک زندگی ما و اطرافیان ما رو تغییر میده. عالی بود. مرسی
داستان کوتاهی که در اون دختری در باشگاه به قتل میرسه ولی دلیلش طی داستان مشخص نمیشه و نشون میده گاهی بی تفاوتی و غفلت ما نسبت به اطرافیان و دوستانمون پیامدهای جبران ناپذیری رو به همراه داره و منجر به پشیمانی میشه. خوانش متن جالب نبود و نپسندیدم.
کتابی در مورد رویدادهای زندگی در مورد یک دخترکه خاطرات باشگاه خود را در میان میگذارد، و اتفاقی که برای دوست هم باشگاهی خود اتفاق و دنبال قاتل میگردند، یه کتاب که بصورت ساده و روان بیان شده، گویندگی خانم خداداد هم خوب بود،
داستات درباره ملاحظه کاریهای خیرخواهانه انسان هاست غافل از اینکه چه عاقبتی پیش رو دارند شخصیت اصلی داستان هم بخاطر مرگ دوستش خودشو مقصر میدونه که چرا با وجودی که میدونسته چیزی نگفته، با سپاس از کتابراه عزیز
شاید اگر دلیل قتل و ماجراش گفته میشد از ابهام اون کم میکرد، شیوه خوانش قصه خیلی مهمه که در اینجا نامناسب بود. من علاقه به خوانش و راوی گری دارم و دوست دارم اسم منم در زمره راویان کتابراه باشه
داستان جالب و مفهومی و پر از نکات مهمی بود. یاد بگیریم، زندگی رفیقمون و یا همسایه خودمون و یا همکار خودمون خیلی می تونه تاثیر رو خود زندگی ما داشته باشه، حواسمون جمع باشه ممنون از کتابراه
این کتاب راجب دختری بود که با دلیل بی توجهی دوستش نسبت به آن کشته شد و به ما می آموزد که نباید نسبت به دیگران بی تفاوت باشیم و با خونسردی از کنارشان نگذریم کتاب کوتاه و تاثیرگذاری بود.
داستان کوتاهی در مورد دختری جوان که خواسته راز دوستش را حفظ کند ولی بعد از قتل دوستش متوجه میشود که سکوت او درست نبوده و باید خیلی زودتر درباره اشتباه دوستش لب به سخن باز میکرده
داستان جالبی بود و به نظرم موضوعش هم با وجود اینکه تازگی نداشت ولی سیر داستانی خوبی داشت ساده و روان و کوتاه. درمورد خوش خیالی های بیهوده و سهل انگاری هایمان در رابطه با دیگران
بد نیست من از این سبکها خوشم نیومد ولی برای نو جوونها اموزندست. کوتاه و مختصر. چرا بعضیها کتاب رو تو ضیح میدن توضیحات داره دیگه. فقط بگین گوش کنیم یا نه همین
خوانش بیروح. راوی موظفه به بهترین شکل به متون روحو جان ببخشه و به بهترین نحو احساساتِ متنو القاکنه تا برای مخاطب تصویرسازی و درکِ مطلب به بهترین شکل اتفاق بیفته
با سلام اگه میخواین یه مدت نه چندان زیاد سرگرم بشین خوبه و خب خیلی داستان عالی و فوق العاده ای نیست. گرچه که در انتها پیام خیلی ارزشمندی به جامعه میده.
دختر جوانی است که از همان ابتدای قصه، او را با حالی نذار و پریشان می بینیم. او به پهنای صورت اشک می ریزد و تنها جمله ای که به زبان می آورد این است: «تقصیر من بود». حال دختر آنقدر خراب است که پاسخ درستی به سوالات مادرش نمی دهد؛ چه چیزی تقصیر اوست؟ چرا گریه می کند؟ چرا از دلیل حال بدش چیزی نمی گوید؟ اما او فقط یک جمله را تکرار می کند: «تقصیر من بود» با رفتن به سمت باشگاه، دلیل گریه های دختر روشن می شود. اعضای باشگاه در میان جستجو و سوال و جواب های مأموران پلیس، اشک می ریزند و از دلیل قتل یکی از هم تیمی هایشان، اظهار بی اطلاعی می کنند. دختر جوانی در روز شنبه که باشگاه تعطیل بوده، در آن جا به قتل رسیده و کسی هویت قاتل و یا انگیزه ی او برای این قتل را نمی داند. با آمدن شخصیت اصلی که راوی داستان هم هست، کم کم هویت قاتل نیز شناسایی می شود. اظهارات و اعتراف های او خبر از وجود غریبه ای با ماشین دویست وشش می دهد که عادت داشته بهار، دخترِ به قتل رسیده را، در روزهای شنبه در باشگاه خالی ملاقات کند. ممنونم عزیزم از کتابراه