این داستان، در ظاهر یه روایت جنگی برای بچه هاست، ولی در واقع جنگی که نشون می ده، جنگ درون آدمه. شخصیت اصلی، دِیَمِر، دختری با پای فلج و کودکی پر از محرومیت و سوءرفتار، به طرز عجیبی هم شکننده است هم مصمم. نویسنده مهارت داره که این تضاد رو با ظرافت نشون بده: تو یه لحظه دلمون می خواد ازش محافظت کنیم، لحظهٔ بعد با شجاعتش به وجد میایم.
خیلی کتاب زیبایی خیلی دوستش دارم خیلی کتاب قشنگیه من خیلی دوستش دارم ولی نمیدونم چرا وقتی یک نفر پایش مشکل دارد مادرش ازش متنفر میشه و بچه دومش را دوست داره خیلی عجیب خیلی خوب شد از آن خانه با برادرش فرار کرد چه مادر بیشعوری بود بچه پدر نداشت