خواب در باغ گیلاس، داستانی آشنا برای بسیاری از اهالی خاورمیانه. داستان جنگ و خون و فرقه گرایی و سواستفاده از مذهب. داستان زندگیهای بر باد رفته و استعدادهای تلف شده و داستان هجرتهای اجباری.
سعید از عراق به نروژ میرود، یک زندگی معمولی را آن جا پی میگیرد ولی رنج خاورمیانهای بودن لحضهای او را رها نمیکند. او در خیالش عراق را بهشت میانگارد این آرزوی اوست، آرزویی خاورمیانه ای.
نکته جالب آنکه در میان تمام تلخیها نویسنده همواره از زبان طنز بهره برده که هم اثرش را شیرین کرده و هم از زهر تلخ آن کاسته.
خوانشکتاب فوقالعاده بود.
با سپاس از کتابراه
عالی بود. لذت بردم. از کتابراه هم ممنونم که واقعا یه برنامهی حرفهای کتابخوانی است. خوانش کتاب هم خوب بود اما یه اشتباه وحشتناک داشت در تلفظ نام شهر اَمان پایتخت کشور اردن که عمان خوانده شده. من حتی نسخه متنی کتاب را نگاه کردم هم عمان نوشته شده. حتما به نسخه کاغذی کتاب هم مراجعه میکنم و امیدوارم این اشتباه از مترجم نبوده باشه.
اگر در خاور میانه زندگی میکنزد و اگر دیکتاتوری منطقه را میفهمید این کتاب را با مغز استخوان درک خواهید کرد، و جا به جای کتاب اشکهایتان جاری خواهد شد! تجربه زندگی زیر حاکمیت توتالیتر و امید به تغییر و نجات و رویای ساختن بهشت شاید آنقدرها که فکر میکنید شدنی نباشد تا زمانی که خرد جمعی وجود ندارد...
کتاب خوبیه، اما اونقدرها تأثیرگذار نیست و وقتی تمام میشه، اینطور نیست که تا مدتها ذهن آدم رو مشغول کنه. علت وجود بعضی قسمتهای داستان رو درک نکردم. یعنی کاری و نقشی در داستان نداشتند. به نظر من یه روایت معمولی از یه داستان معمولیه. اگه انتظاری بیش از این نداشته باشیم، میتونیم ازش لذت ببریم.
کتاب بی نظیر و عالی حکایت از تلخی روزگار در خاورمیانه که همه به خون هم تشنه کامند به بهانه رفتن به بهشت روزگار سخت مادرها که خواستهاند فرزند داشته باشند و روزگار تلخ پدرانی که بیشتر میفهمیدند.... با تشکر از اشکان عقیلی پور عزیز که بی اندازه در خوانش کتاب استاد هستند
چقدر از شنیدن این کتاب وداستان آشنای مردمان خاورمیانه خوشحال شدم و بسیار برایم قابل درک بود غم مادران عزیز وانتظارشان،....
آنقدر روان وآشنا بود که خودم را در جای جای داستان در کنار شخص اول میدیم، صدای زیبای خواننده بزرگوار هم بر زیبایی داستان میافزود
از عوامل محترم صمیمانه سپاسگزارم
بسیار زیبا، تکرار هر تمدنی که پای آمریکا برای آزادی و رهاییش باز می شود تفنگدارانی که از تمدن فقط مک دونالد و کوکاکولا میدانند، چه خوب است که بشنویم و بدانیم
سعید از عراق به نروژ میرود، یک زندگی معمولی را آن جا پی میگیرد ولی رنج خاورمیانهای بودن لحضهای او را رها نمیکند. او در خیالش عراق را بهشت میانگارد این آرزوی اوست، آرزویی خاورمیانه ای.
نکته جالب آنکه در میان تمام تلخیها نویسنده همواره از زبان طنز بهره برده که هم اثرش را شیرین کرده و هم از زهر تلخ آن کاسته.
خوانشکتاب فوقالعاده بود.
با سپاس از کتابراه