آی-۳۳۰: «وقتی نمی توانی از آخرین عدد صحبت کنید، پس چرا از آخرین انقلاب سخن می گویید؟ انقلاب نهایی وجود ندارد؛ تعداد انقلاب ها بی نهایت است…» پیش تر دنیای قشنگ نو هاکسلی را خوانده بودم؛ جایی که آرمان شهر از بیرون، به صورت یک نظم اجتماعیِ بی نقص و کنترل شده دیده می شود. اما زامیاتین در ما به درون فرد می رود و آرمان شهر را از چشم یکی از ساکنانش روایت می کند؛ انسانی که میان «من» و «ما»، آزادی و امنیت، و طبیعت و نظم گرفتار است. در هر دو رمان، حکومت می خواهد جامعه را به وضعی نهایی و تغییرناپذیر برساند؛ هاکسلی با لذت و آسایش، زامیاتین با عقل ریاضی و نظم مطلق. و شاید تلخ ترین نکته در ما این باشد که د-۵۰۳ حتی در جست وجوی چیزی ساده و انسانی مثل «مادر» است؛ رابطه ای که در جهان دولت واحد از بین رفته. او حتی به این فکر می کند که درد و رنج، اگر نشانهٔ رابطه باشند، از بی حسیِ کامل انسانی ترند.
فقط میشه گفت چقدر یوگنی زامیاتین باهوش بوده که تونسته همچین فضایی رو با این ریزه کاری ترسیم کنه و مقایسههای فلسفی آرمانشهر با بهشت، به جز اصل موضوع که مربوط به کمونیسم است واقعا ذهن رو درگیر میکنه. و اینکه میخوان همه» عقل «داشته باشن... به اجبار