شخصیت کوتوله در این داستان یکی از سیاهترین شخصیتهای ادبیات داستانی است. هرچند که کوتوله اساساً سمبلی از رشدنیافتگی و عدم بلوغ انسان است و حکایت از جنبههای شر در وجود انسان دارد، اما در عین حال، گهگاه میتوان در این کوتوله تناقضهایی یافت که نشان از درایت، صداقت و بیان حقیقت است! او در سراسر داستان از بغض و کین میگوید و شادی، عشق یا محبت هیچ معنا و زیبایی برای او ندارد بهنحویکه "چهره خندان را زشتترین و کریهترین چهره" میداند. با این حال، طرفه آنکه تنها یک مفهوم هنوز در کنه ذات تباه و سیاه او زنده است: امید! وجود او همچون جعبه پاندورا، شرارت، جنگ، بیماری، رنج، بدبختی و مرگ بههمراه دارد. اسطوره پاندورا حکایت از جعبهای میکند پر از تباهیها و رنجهای عالم که پس از بازشدنِ درش، همه شرارتها وارد عالم میشود. اما پس از خروج این موج سیاه از جعبه، تنها امید درون جعبه باقی میماند؛ امید که تنها دستاویز انسان است برای تابآوری و تنها چیزی است که آدمی را به مبارزه با سرنوشت وامیدارد.
کوتوله داستان پر لاگرکویست نیز وقتی به سیاهچالی در زیرزمین میافتد، همچنان امیدوار است چنانچه میگوید: "در انتظار روزهای متفاوتی نشستهام که بهزودی فرا خواهد رسید. قرار نیست برای همیشه در اینجا ماندگار باشم. من هم دوباره فرصت پیدا خواهم کرد که یادداشتهای روزانهام را مثل گذشته در روشنایی روز بنویسم. به آن روزی میاندیشم که از غلوزنجیر آزادم میکنند".
چند کلامی هم درباره ترجمه کتاب: متأسفانه ترجمه کتاب در واژهگزینی تعجببرانگیز بود، بهنحویکه برای مخاطب رهزن بوده و باعث گمراهی او میشود، مثلِ کاربرد نادرست "گوش خواباندن" بهجای فالگوش ایستادن و واژه "خرمست" بهجای سیاهمست یا سگمست!
اجرای بسیار باکیفیت و گیرا هست ولی متن کتاب پر است از حرفهای سمی کوتولهای که در دربار مقرب است و از جزئیات فساد پادشاه و ملکه بیشتر از خودشان میداند شاید بخاطر حقارتها و تنشی که در گذشتهاش داشته اینطور تمام وجودش پر از نفرت و خشم شده که به کسی رحم نمیکند فلسفه عجیبی از نژاد خود داره و با ارزش گذاری کذایی برای خود سعی در چسباندن اعتماد به نفس خورد شدهاش دارد تا جایی که خودش را همزاد سلطان میداند و از این قدرت کذایی برای ابراز خشم و تنفر و قتل استفاده میکندعجیب اینکه عاشق جنگ است برایم سوال شده که این تفکر نویسنده است یا اینطور سعی کرده این شخصیت عجیب را توصیف کند
سلام رمانی عجیب و تفکر برانگیز. از این زاویه به دنیا نگاه کردن هم جالب است! هم برای نویسندگان و هم برای کسی که میخواهد یک داستان عجیب و مهیج بخواند پیشنهاد خوبی است. یک کوتوله که میتواند دنیایی را به هم بزند. از این به بعد کوتولهها را جدی بگیریم
کوتوله داستان پر لاگرکویست نیز وقتی به سیاهچالی در زیرزمین میافتد، همچنان امیدوار است چنانچه میگوید: "در انتظار روزهای متفاوتی نشستهام که بهزودی فرا خواهد رسید. قرار نیست برای همیشه در اینجا ماندگار باشم. من هم دوباره فرصت پیدا خواهم کرد که یادداشتهای روزانهام را مثل گذشته در روشنایی روز بنویسم. به آن روزی میاندیشم که از غلوزنجیر آزادم میکنند".
چند کلامی هم درباره ترجمه کتاب: متأسفانه ترجمه کتاب در واژهگزینی تعجببرانگیز بود، بهنحویکه برای مخاطب رهزن بوده و باعث گمراهی او میشود، مثلِ کاربرد نادرست "گوش خواباندن" بهجای فالگوش ایستادن و واژه "خرمست" بهجای سیاهمست یا سگمست!