کتاب صوتی چارلی و پدربزرگش نوشته امیلی ریوارد، دربارهی کودک بازیگوشیست که پدربزرگش برایش قصههای قشنگ و زیبایی تعریف میکرد.
در قسمتی از کتاب صوتی چارلی و پدربزگش میشنویم:
وقتی که کوچکتر بودم، پدربزرگم برایم قصه میگفت، این کار هر شب، آخر هفتهها، زمان خوابیدنم توی خانهاش تکرار میشد و من عاشق ماجراهایی که او تعریف میکرد، بودم.
او بعضی وقتها بهم میگفت: چارلی، تا حالا بهت در مورد دزد دریایی که زیرِ شیروونی خونم زندگی میکنه، گفتم؟ زمانهایی که مشغول روزنامه خواندن هستم، صدای پای چوبیاش را که به جعبهی گنجِ قفل شده میزند، میشنوم.
من با شنیدن چیزهایی که گفته بود، خیلی تعجب کردم. حرفهای پدربزرگ خیلی قشنگ بودند ولی الان که بزرگتر شدم، دیگر برایم قصه نمیگوید. پدربزرگ چیزی به یاد ندارد، نه دزدی، نه جادوگری؛ هیچچیز. من فکر میکنم یک حشرهی مزاحم، حافظه و کلماتش را خورده، حتی باعث شده که نتواند بخندد.
بله






















