بسیار جالب و شنیدنی بود با قلم بی نظیر چخوف. داستان زندگی جوانی به نام میخاییل. داستان تفاوت بین طرز فکر نسل ها. داستان بسته بودن ذهن برخی افراد نسل قدیم که خود علامه پندار هستند و بدون توجه به توانایی ها و علایق دیگران، برای افراد نسخه می پیچند . جالب اینجاست که میخاییل بر خلاف عقیده ی پدر، در آخر داستان نقاش بسیار موفقی می شود اما اوج تراژدی اونجاست که خواهر میخاییل (که اتفاقاً یه بچه هام داره) در نتیجه ی غرور و بی توجهی و خود رأی بودن پدر؛ می میرد و داستان با صحنه هایی در قبرستان به پایان می رسد. الان که این سطور را می نویسم، به یاد سخن یکی از بزرگان فامیل افتادم که گفت خدا کاری کنه که هیچ خونه ای بدون بزرگتر نباشه، اما مهمتر از اون، خدا کاری کنه هیچ خونه ای بزرگتر نادان نداشته باشه.
واقعا حالا علاوه بر صدای خوب گوینده که فکر کنم که داستان کوتاه دوست ندارنای واقعا نباید بخونم کتابو کتاب یعنی خوششون نمیاد و علاوه بر کتابایی که دارین میخونین لطفاً زندگی تحقیق کنید که واقعا بیشتر عاشق نویسنده میشین و میفهمین که واقعاً معادلش نیست
نویسنده بسیار عالی شخصیت پردازی کرده، اما مفهوم این داستان و پوچی انتهای داستان باعث شد از کتاب لذت کامل نبرم.
گرچه عاشق ادبیات روسی هستم و همینطور خیلی از آثار چخوف رو با لذت خوندم، این کتاب خیلی منو نگرفت