نقد، بررسی و نظرات کتاب صوتی باغ مخفی - فرانسس هاجسون برنت
4.6
24 رای
باغ مخفی از اون کتاباست که آرومه… خیلی آروم. نه جنایته، نه راز تاریک داره، نه قراره غافلگیرت کنه. ولی یه جور آرامش عجیب می ریزه تو دلت. داستان درباره ی یه دختر بداخلاق و تنهاست که یواش یواش، با پیدا کردن یه باغ قفل شده، هم خودش عوض میشه، هم آدم های دوروبرش. حال وهوای طبیعت و باغ، واقعاً شفابخشهتغییر شخصیت ها خیلی ملایم و باورپذیر اتفاق می افتهیه حس کودکانه ی قشنگ داره که آدمو می بره عقب، به زمانی که همه چی ساده تر بود. باغ مخفی کتابیه برای وقتی که: حالت خوب نیست ولی حوصله ی غم سنگین هم نداری دلت یه چیز نرم و امن می خوادمی خوای چند ساعت از شلوغی ذهنت بیای بیرون
درسته که اول های کتاب بنظرتون بیاد برای رده ی سنی کودک و نوجوان بهتره ولی وقتی به آخرای کتاب میرسین آرامشی که پیدا میکنین یه دنیا ارزش داره وحس قشنگی که بهم داد رو با هیچی عوضش نمیکنم مخصوصا صدای دلنشین خانم پاک ذات و با تبحر خاصی که دارن و ده ها کاراکتر رو برامون اجرا میکنن دلنشین تر وجذاب تر هم شده ممنون از ایشون و آوانامه و کتابراه

«باغ مخفی» داستان دختربچهای به نام مری است؛ دختری که با وجود زندگی در خانوادهای ثروتمند، از محبت و توجه کافی پدر و مادرش بیبهره بوده است. پس از مرگ والدینش، او به عمارتی بزرگ و قدیمی در انگلستان فرستاده میشود. در آن جا بهطور اتفاقی راز باغی فراموششده را کشف میکند؛ باغی که کمکم نهتنها خودش، بلکه زندگی اطرافیانش را هم دگرگون میکند.
این کتاب به زیبایی نشان میدهد که طبیعت، هوای آزاد، تحرک، دوستی، محبت و امید، چه تأثیر شگفتانگیزی بر روح و حتی جسم انسان دارند. گاهی یک دوست خوب، چند ساعت بازی در طبیعت یا رسیدگی به یک باغ، میتواند کاری را بکند که هزاران جمله انگیزشی از انجامش ناتواناند.
به نظر من شنیدن این داستان دلنشین، از خواندن دهها متن روانشناسی درباره اهمیت حال خوب تأثیرگذارتر است؛ چون این کتاب بدون شعار، با روایتی شیرین و دلگرمکننده، قدرت امید، دوستی و طبیعت را به تصویر میکشد.
«باغ مخفی» فقط داستان شکوفه دادن یک باغ نیست؛ داستان شکوفه دادن دل آدمهاست. کتابی که یادآوری میکند گاهی عشق، دوستی، طبیعت و کمی امید، میتوانند کاری را بکنند که هیچ نصیحتی از عهدهاش برنمیآید.
من از شنیدن این کتاب واقعاً لذت بردم و با لبخند آن را به پایان رساندم.
گاهی برای شکوفا شدن، فقط به یک باغ احتیاج نداریم؛ به کسی نیاز داریم که درِ باغ را به رویمان باز کند.