البته با اعتقادات ما خیلی فرق داشت و داستانهایی که از کودکی از مامانم شنیده بودم اولیش که شیطان هر دوی آنها رو گول زد و بعد از خوردن میوه ممنوعه عورتها نمایان شد و اونها اظهار پشیمانی کردن و به زمین منتقل شدن دور از هم تا مدتها از وجود هم بیاطلاع بودن تا اینکه یکروز به یاد میارن که همنشینی داشتن و از خدا میخوان که مجدد هم رو پیدا کنند و دوباره به هم میرسن آخرش هم وقتی قابیل هابیل رو کشت نمیدونست با جسدش چی کار کنه که یک کلاغ میبینه که جسد همنوعش رو داره چال میکنه و قابیل هم یاد میگیره جسد برادرش رو دفن کنه و..... البته من اینارو از کودکی از مادرم شنیدم اما داستان مارک تواین هم خالی از لطف نبود متشکرم