شاید کمی اسپویل. بالاخره تمومش کردم… واقعاً نمیدونم چطور احساسی که بعد از خوندن این کتاب دارم رو توصیف کنم. فقط میدونم پایانش قلبم رو به درد آورد. عشقی که مرگاس به سادیا داشت، یکی از خالصترین و قشنگترین عشقهایی بود که تا حالا توی یه رمان خوندم. اینکه یه هیولا برای عشقش به یه انسان، دست به کارهای باورنکردنی بزنه و حتی حاضر باشه جون خودش رو فدا کنه تا اون زنده بمونه… واقعاً تکاندهنده بود. کاپیتان، گاما و بتا هم از شخصیتهایی بودن که خیلی دوستشون داشتم. اتفاقهایی که براشون افتاد واقعاً ناراحتم کرد، اما بین همه، چیزی که بیشتر از همه دلم رو شکست، سرنوشت آلفا بود… و اما لیا… فداکاریای که در حق کورو کرد، واقعاً جای هیچ حرفی نمیذاره. به نظرم همین یه تصمیم، غم داستان رو چند برابر کرد و باعث شد پایانش خیلی بیشتر روی دلم سنگینی کنه. داستان هنوز تموم نشده و همین یه امید کوچیک بهم میده که شاید توی جلدهای بعدی، این همه غم یه کم جاش رو به آرامش بده. فقط امیدوارم لیای عزیز نجات پیدا کنه. اما اگه بخوام یه انتقاد به کتاب داشته باشم، قطعاً مربوط به ویراستاریشه. از نظر من اصلاً یکدست نبود؛ یه جا لحن کاملاً رسمی و کتابی بود، یه جا کاملاً محاورهای، و این تغییر لحن موقع خوندن واقعاً توی ذوق میزد. یه نکتۀ دیگه هم این بود که هر وقت لیا شروع به خوندن خاطرات میکرد، هیچ نشانهای مثل تیتر، پاراگرافبندی یا حتی گیومه وجود نداشت که مشخص کنه وارد متن خاطرات شدیم. چند بار همین موضوع باعث شد گیج بشم و مجبور بشم برگردم و دوباره بخونم. با همۀ اینها، داستان و شخصیتها اونقدر برام دوستداشتنی بودن که بیصبرانه منتظر جلدهای بعدیام.