کشتن شوالیه ی دلیر اثر هاروکی موراکامی را می توان سفری به مرزهای مبهم واقعیت و خیال دانست؛ رمانی که در آن، یک نقاش با کشف تابلویی رازآلود، قدم به جهانی می گذارد که قواعد آشنای زندگی در آن اعتبار پیشین خود را از دست می دهند. موراکامی با درآمیختن هنر، تاریخ، تنهایی و عشق، روایتی می آفریند که لایه های آشکار و پنهان آن پیوسته در یکدیگر نفوذ می کنند. تابلو در این جهان صرفاً یک اثر هنری نیست؛ دریچه ای است به ناخودآگاه انسان و به آن قلمرو تاریک و ناشناخته ای که عقل، به تنهایی، از گشودن رازهایش ناتوان می ماند. بااین حال، به نظر من ارزش این رمان بیش از آنکه در استحکام پیرنگ یا ایجاز روایی باشد، در کیفیت رؤیاگون فضا و توانایی نویسنده در برانگیختن حس راز و تعلیق وجودی است. موراکامی خواننده را نه از راه پاسخ های قطعی، بلکه با انباشتن پرسش ها و پیوند دادن امر روزمره به امر ناممکن پیش می برد؛ هرچند این شیوه گاه به پراکندگی و کش آمدن روایت می انجامد. کشتن شوالیه ی دلیر در قلمرو خاص خود اثری تأمل برانگیز است: روایتی درباره هنر به مثابه راهی برای عبور از مرزهای مرئی جهان و مواجهه با حقیقت هایی که شاید تنها در زبان نماد و رؤیا بتوان به آن ها نزدیک شد.