شرق بهشت را می توان از آن قله های نادری در ادبیات جهان دانست که عظمتشان نه فقط در شکوه روایت، بلکه در ژرفای پرسش هایی نهفته است که درباره سرشت انسان پیش روی ما می گذارند. اشتاین بک در این حماسه خانوادگی، مرزهای یک داستان را درمی نوردد و به قلمرو اسطوره، فلسفه و اخلاق قدم می گذارد؛ جایی که خیر و شر نه دو نیروی بیگانه، بلکه دو امکان هم نشین در وجود آدمی اند. شخصیت های او محکومان بی اختیار سرنوشت خویش نیستند؛ انسان هایی اند با زخم های موروثی، امیال متناقض و آرزوی رهایی، که در کشاکش گذشته و اراده، معنای بودن خود را می جویند. اما جوهر جاودانه شرق بهشت را باید در آن پیام سترگی جست وجو کرد که در واژه Timshel تبلور می یابد: تو می توانی. نه وعده پیروزی قطعی بر تاریکی، نه انکار جبر زخم ها و گذشته، بلکه اعاده شأن انتخاب به انسان. اینجاست که اشتاین بک از روایت سرگذشت چند نسل فراتر می رود و به پرسشی بنیادین درباره آزادی و مسئولیت می رسد. شرق بهشت برای من نه صرفاً شاهکاری ادبی، بلکه تأملی باشکوه در امکان رستگاری انسان است؛ قله ای سترگ در ادبیات که صعود به آن دشوار است و فرود آمدن از آن، بی آنکه چیزی از نگاه آدمی به جهان دگرگون شده باشد، دشوارتر.