فوقالعاده بود! این داستان کوتاه، با سادگی ظاهریش، چنان لایهای از معنا و احساس را در خود جای داده که خواننده را تا مدتها رها نمیکند. رابطهٔ واسیلی آندریویچ و نیکیتا، و آن اسب وفادار که در برف و سرما همراهشان است، تبدیل به تمثیلی میشود از انسانیت، فداکاری و آنچه ما را به هم پیوند میدهد. درست همانجا که بیت «بنیآدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند» طنین میاندازد، تولستوی نشان میدهد که مرزهای طبقاتی و خودخواهی چه اندازه پوچ و شکنندهاند. و جملهٔ آخر... چقدر خوفناک بود! پایانی که همزمان رهاییبخش و هولانگیز است، و مدتها بعد از بستن کتاب در گوش آدم زنگ میزند.