داستان درباره ی خانواده ای آشفته است: فئودور پاولوویچ، پدری خودخواه و هوسران و سه پسرش که هرکدام نماینده ی نوع متفاوتی از انسان یا ابعاد مختلف وجود انسان اند. اما قتل پدر فقط موتور داستان است. پرسش عمیق تر این است: اگر انسان آزاد باشد، بدون ایمان یا قانون بیرونی چگونه باید میان خیر و شر انتخاب کند؟ آیا مسئولیت اخلاقی فقط با کسی است که دست به عمل می زند، یا کسی که در ذهن و اندیشه زمینه ی آن عمل را فراهم کرده هم مسئول است؟ سه برادر؛ سه پاسخ متفاوت به مسئله ی انسان: دمیتری بیشتر انسانِ میل و بدن است. ایوان انسانِ عقل و شک است. آلکسی نماینده ی ایمان و شفقت است. اما رمان به سادگی نمی گوید یکی از این سه برنده است. رمان بین مسئولیت حقوقی، مسئولیت اخلاقی و احساس گناه تمایز ایجاد می کند. با این وجود کتاب نقطه ضعف هایی هم دارد: ریتم بسیار نامتوازن؛ رمان گاهی فوق العاده جذاب است و ناگهان وارد بحثی طولانی می شود که داستان را تقریباً متوقف می کند. و برای خواننده ی امروزی بخش هایی از گفت وگوهای فلسفی بیش از حد طولانی و تکراری به نظر می رسد. شخصیت پردازی زنان؛ شخصیت هایی مثل گرُوشنکا و کاترینا ایوانوونا پیچیده اند، اما در بسیاری از لحظات، زنان رمان همچنان از دریچه ی میل، عشق، حسادت یا رنج مردان دیده می شوند. نمادپردازی گاهی بیش از حد آشکار استگاهی احساس می کنی شخصیت ها بیش از آنکه انسان های مستقل باشند، یک ایده ی فلسفی را نمایندگی می کنند. عدم بی طرفی نویسنده؛ داستایفسکی به ایوان اجازه می دهد یکی از قدرتمندترین استدلال های ضدخداباوری و ضدتوجیه رنج را مطرح کند. اما در نهایت، رمان از نظر عاطفی بسیار بیشتر با آلکسی و زوسیما همدل است.