یه داستان تقریبا هیجانی درباره زنی جوان به نام تینا که پسرش دنی در یک اردو زمستانی، همراه چند نفر از دانش آموزان دیگر کشته شده، اما تینا مدام تجربه های گرفتن پیام از ارواح رو داره و بعضی اوقات اتاق دنی سرد میشه در حد یخ زدن، و اشیا و لوازم پرت میشن وحرکت میکنن و مرتب رو تخته سیاه نوشته میشه نمرده است،، کمک،، منو نجات بدیدو... همراهی تینا با یه وکیل که به تازگی باهاش اشنا شده برای نبش قبر و یافتن حقیقت و ماجراهای هیجان انگیز و کابوس های تینا همگی جزء جذابیت های داستان هستش ولی نویسنده نتونسته اونطور باید و شاید ترس رو تزریق کنه و به علت زیاد بودن حاشیه و زیاده گویی حس هیجان و ترس کم شده و داستان تقریبا ضعیفی دراومده