کتاب داستان دانشجویی هست که با فقر دست و پنجه نرم می کنه، این فرد یه عقیده ای داره، اینکه، انسان ها ٢ دسته ان، کسانی که باید از قوانین و اخلاق بیروی کنن، که شامل عموم مردم میشه! و انسان های خاص که لازم نیست از این قوانین و اخلاق پیروی کنن. در راستای این اعتقاد، پیرزن نزول خواری رو به قتل میرسونه و.... ادامه داستان! البته در کتاب افراد فقیر دیگه ای هستن که مسیر متفاوتی رو پیش گرفتن، مثل سونیا، که زیر فشار فقر و به خاطر خانواده تن فروشی می کنه یا رفیق صمیمی شخص اول داستان، که مسیر با آبرویی رو در مواجهه با فقر پیش میگیره. به نظرم کتاب میخواد بگه انسان قبل از محاکمه در پیشگاه قاضی در پیشگاه وجدانش محاکمه میشه! اما آیا واقعاً اینجوریه؟ چه بسیار کسانی که تو این دوره زمونه مرتکب جرم میشن و وجدان خودشون رو با توجیه های مختلف آروم می کنن! راسکولنیکف هم میخواست همین کار رو بکنه