چه بگویم که هرچه گویم پشیزی نمی ارزد، سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند، دلیل واضحی برای زنده ماندن نام مولانا جلال الدین بلخی است، فیلسوف شاعر و هرچه گویم کم است که در اثر بخل، حسد، و در گیری و نابسامانی زمان که با حمله تاتارها و مغولان اوضاع ایران آشفته میشود و بسیاری را مجبور به مهاجرت میکند از جمله خانواده مولانا که سرانجام در قونیه ترکیه ساکن میشوند، درباره ایشان هرچه بوده خوانده ام و همیشه کنجکاو علاقه وی به شمس تبریزی که از وی هیچ، نمیدانم و همچنان در پرده است که عاقبت این پیر فرهیخته چه شد، با درود به جناب زرین کوب که بسیار همت گماشتن و سرگذشتی کامل از مولانا و گوشه هایی از تاریخ ایران را هم زمان بسیار واضح شرح داده اند و همچنین سپاس فراوان از جناب سلطان زاده و رضوان زاده، که مثل همیشه با بیانی شیوا این اثر را نقل کرده اند، بطوریکه در مقابل بزرگواری، ایثار، افتادگی، چنین انسان آزاده ای سر تعظیم فرود میآورم، که اینان از چه جنسی بوده اند، آیا فرشته ای در کسوت انسان بودند، با اینهمه هرچه فکر میکنم کلامم عاجز است، و قادر به بیان آنچه باید بگویم نیستم، و باز سپاس سپاس سپاس از کتابراهی های عزیزم که یک چنین آثاری را در دسترس ما میگذارند ممنونم و توفیق روز افزون شما را از درگاه خداوند منان خواهانم.