واقعا این قدر سخته درک کنی طرف مقابل نمیخوادت. یک سال اندی بی محلی، یک عشق یک طرفه. نیازی به این همه امتحان کردن نداشت. اواسط داستان یاد بوشوگ سگ لوک خوش شانس میافتادم، باکوچکترین کار هوگو فکر میکرد عاشقشه! شاید خیلی از زنها چنین شخصیتی داشته باشن و بخوان یک نفر رو به زور عاشق خودشون کنن ولی به نظر من زن باید قدرو منزلت خودشو حفظ کنه و این قدر خودشو به خاک و خون نکشه. در خصوص راوی، علی رغم صدای خوبشون فکر میکرد همچنان دارن شعر دکلمه میکنن و از حالت رمان خوانی خارج میشدن. طرز نوشتار هم بگونهای بود که بعد از هر دیدار انگار نویسنده میخواد نکته علمی و روانشناختی داستان را به شنونده یا خواننده ابلاغ کنه. مجبور شدم داستان رو تا آخر گوش کنم ولی اصلا برام جالب نبود🤐🤐