اوایل کتاب جوریه که ممکنه هر لحظه ولش کنین. ولی صبور باشین. هم لحن گوینده عجیب بود و نتونستم باهاش ارتباط بگیرم، هم داستان خیلی کند پیش می رفت و اوایل یکم حوصله سربر بود. از یه جایی به بعد داستان منو درگیر کرد جوری که حس کردم لحن گوینده هم بهتر شده!! ولی دیگه از این نشر کتاب نمیگیرم. در مورد خود کتاب، من عاشق عمق و لایه ها و شخصیت پردازی داستان شدم. تا قسمت زیادی از کتاب اطلاعات کامل در اختیار مخاطب قرار نمی گیره و خیلی از چیزها گنگ و مبهم باقی می مونه. همین باعث می شه مدام درباره شخصیت ها و اتفاقات حدس بزنی و بخوای بفهمی واقعاً چه اتفاقی افتاده. کتاب از دهن یه راوی منفعل و بی اعتماد به نفس نقل میشه که از یه زندگی بی هیجان و با تجربه های کم، یهویی وارد طبقه اجتماعی کاملاً متفاوتی میشه و حتی مطمئن نیست شوهرش واقعاً دوستش داره یا نه و مدام خودش رو با ربکا که مرده مقایسه میکنه. در حدی که ربکا با اینکه زنده نیست، انقدر نقش پررنگی تو زندگی این بدبخت داره که خودش نداره! حتی ما تا اخر داستان هم اسم راوی رو نمیفهمیم!! هویت مستقل نداره، صرفا قبلا همراه خانم هالپر بوده و الان خانم دوینتره! به نظرم خانم نویسنده منفعل بودن راوی رو از این طریق خیلی ظریف و هوشمندانه نشون دادن. در ادامه و طی اتفاقایی که میوفته بالاخره یکم اعتمادبه نفس میگیره ولی خب چه ارزشی داره که زمین رو خالی ببینی و تازه بدرخشی؟! در مجموع، شاید نتونین راوی رو دوست داشته باشین و اوایل خود داستان هم جذبتون نکنه ولی واقعاً جالب میشه و قلم نویسنده هم خیلی قشنگه. عمق و جزئیات خوبی داره و تا آخر داستان نمیدونین قضاوتتون درسته یا نه! همین گنگ بودن و لایه لایه جلو رفتن داستان باعث میشه جذاب باشه و در انتها راضیتون میکنه!