کتاب چندان جالبی نبود، داستان یه پیرمرد که با یکدندگی میخواد یک ماهی بزرگ رو شکار کنه و دنبال اون ماهی مسیر زیادی رو توی دریا می ره، ماهی رو شکار می کنه ولی چون ماهی از قایق خودش بزرگتر اون رو کنار قایق می بنده دست آخرم همه کوسه ها ماهی رو میخورن و فقط استخوان ماهی براش باقی میمونه. {درسی که این داستان بهمون میده اینکه یکدنگی و لجبازی رو نباید با دلاوری و تسلیم نشدن اشتباه بگیریم، پیش از انجام هر کاری باید خوب تمام جوانب کار رو بسنجیم ببینیم به سود ما هست یا نه اگر نه رهاش کنیم، گاهی رها کردن همون نجات پیدا کردنه واقعاً رها کردن هم دلیری خودش رو میخواد.} خوب اگه پیرمرد ماهی رو رها میکرد بقیه صیدهاش رو هم از دست نمی داد، یک دلفین و یک ماهی تن رو از دست داد برای گرفتن چیزی که نمیتونست و با لجاجت هم اون ماهی زیبا رو نابود کرد هم باقی صید هاشو از دست داد و خودش رو درمانده کرد. آدمی باید مراقب چیزهایی که داره باشه، بعد با وسیله مناسب دنبال صید بزرگتر بره.