شاهنامه را اغلب بی نقد ستوده اند، اما نگاه موشکافانه نشان می دهد این اثر چندلایه، تناقض هایی جدی دارد. نخست، ساختار روایی آن اپیزودیک است؛ داستان ها واحدی مستقل اند و پیوندشان بیشتر بر تکرار الگوهایی چون جدال خیر و شر و مرگ پسر به دست پدر بنا شده تا خطی روایی منسجم. این تکرار گاه ملال آور و پیش بینی پذیر می شود. دوم، شخصیت ها تخت و ایستا هستند. رستم در سراسر اثر تحول اخلاقی چندانی نمی یابد و خطاهایش ریشه در تقدیر دارد، نه در تحول درونی. شخصیت ها بیشتر تیپ های ثابت اسطوره ای اند تا انسان هایی پیچیده. سوم، ایدئولوژی اثر دوگانه است. ظاهراً ستایشگر پادشاهی و فرّه ایزدی است، اما در بخش تاریخی، تصویر شاهان نالایق و خودکامه فراوان است. همین ابهام سبب شده بخش های انتقادی آن نادیده بماند و در دوره پهلوی برای مشروعیت بخشی به قدرت به کار رود. چهارم، نقش زنان حاشیه ای است. آنان یا مادرند، یا معشوق، یا دسیسه گر. سودابه عامل بدبختی سیاوش است، تهمینه تنها برای زادن سهراب حضور دارد و گردآفرید در نهایت تسلیم می شود. این تصویر بازتاب جامعه مردسالار است. پنجم، زبان شکوهمند اما گاه اغراق آمیز است. کشتن گور به سیخ برای یک وعده غذا یا نبرد تنهایی با هزاران دشمن، از مرز باورپذیری می گذرد. ششم، مرز اسطوره و تاریخ مبهم است. فردوسی خود می گوید این را دروغ و فسانه مخوان، اما همین ابهام شاهنامه را منبع تاریخی بی اعتبار می کند. در پایان، شاهنامه نه بت فرهنگی غیرقابل نقد است و نه صرفاً حماسه. متنی زنده و متناقض است که باید خوانده و بازخوانی شود.